صبحانه ای از خوان گسترده حسینی؛ روایت کربلایی قربانعلی هاتف وحید از پیاده روی اربعین ۱۳۹۴

« صبحا نه ای از خوان گسترده حسینی »

ما برو بچه های هیئت متوسلین به ائمه اطهار (علیهم السلام) رشت که خانواده هامون رو هم آورده بودیم و چند مسافر دیگه که توی اتوبوس بودیم و حسابی با هم عیاق شده بودیم، شب قبل از حرکت از نجف اشرف و آغاز پیاده روی رسمی قافله عاشقی ، پیاده روی خودمون رو شروع کردیم.

برنامه ما این بود که شبها از ۱۱ و ۱۲ شب تا نماز صبح راه بریم و هرجایی که نماز خوندیم دو و سه ساعتی بخوابیم و بعدش تا ظهر ، و بعد از نماز و نهار هم ، تا یک ساعت مونده به اذان مغرب ،راه بریم و هرجایی که برای نماز مغرب توقف کردیم تا ۱۱ و ۱۲ شب بخوابیم.

صبح روز اول ، وقتی از خواب پاشدیم و راه افتادیم ،که دیگه عملا صبحانه در طول مسیر تمام شده بود و هر چی جلوتر می رفتیم ، چیزی گیرمون نمی اومد.

تا به یک موکبی رسیدیم که فقط تخم مرغ پخته داشت و حتی نونش هم تموم شده بود.

با مشورت دوستان و موافقت همگی ، گفتیم بابا همین تخم مرغ رو عشق است و نفری دو تا تخم مرغ برداشتیم و اومدیم این طرف مسیر ، چند تا صندلی گیر آوردیم و نشستیم و شروع کردیم به شکستن پوست تخم مرغها.

خانوم بنده که حس کنجکاویش گل کرده و یک خیمه ای در همون کنار ،حواسش رو پرت کرده بود، پا شد رفت طرف خیمه واز لای وسط پرده خیمه ،یک نگاهی به داخل انداخت.

همزمان با این کار،یک دفعه پرده خیمه کنار رفت و یک پیرزن درشت هیکل عراقی اومد بیرون.

خانومم یک سلام و احوالپرسی باهاش کرد و اومد سرجاش نشست.

پیرزن یک نگاهی به جمع ما که تعداد خانوم ها هم بیشتر بود انداخت ورفت داخل.

ما هم کار خودمون رو ادامه دادیم و پوست تخم مرغها را در آوردیم تا بخوریم.

اما دوباره پرده اون خیمه کنار رفت و همون پیرزن با یک بغل نان گرم عراقی که بهش می گفتند «خُبُز» اومد بیرون.

خانوم من رو صدا زد و نونها رو بهش داد و با علامت و اشاره گفت بخورید.

ما هم از خدا خواسته ، معطل نکردیم و سریع نونها رو گرفتیم و توزیع کردیم و به این ترتیب نون هم به صبحانه ما اضافه شد.

پیرزن رفت داخل و دوباره با یک بغل پر از نون برگشت و دیگه از نظر نون تکمیل تکمیل شدیم.

ولی شاید باورتون نشه ، چیزی طول نکشید که پیرزن رفت و این بار با یک ورق ۱۰و ۲۰ تایی پنیر یک نفره برگشت.

ما دیگه انتظار چیز دیگری رو نداشتیم و با اشتهای کامل داشتیم نون و تخم مرغ رو می خوردیم. ولی مگه میشه دست رد به پذیرایی زد، پنیرها رو هم گرفتیم و تقسیم کردیم و صبحانه ما شد نون و پنیر وتخم مرغ.

هنوز لقمه نگرفته بودیم ،که اینبار پیرمردی که احتمالا شوهر همون پیر زن بود با یک سینی چای شیرین و داغ عراقی اومد بیرون و سینی رو گذاشت روی میزی که جلوی ما قرار داشت.

مطمئن بودیم صد برابر کیفی که ما داشتیم از خوردن می کردیم، اونها که داشتند از ما پذیرایی می کردند و مهمان نوازی را در حق ما تمام کردند ، کیف می کردند و رضایت و شادمانی و خوشحالی از چهره و روی خندانشون، نمایان بود.

داشتیم نون و پنیر و تخم مرغ و چای شیرین را می خوردیم و لذت می بردیم که دیدیم همان پیرمرد با یک کتری بزرگ شیر داغ و لیوان های یکبار مصرف ، اومد و یکی یکی به ما تعارف کرد و با لهجه شیرین عراقی می گفت: حَلیب،حَلیب و در ادامه با کلمه فارسی و ناقص می گفت : فرما ، فرما.

خلاصه دیگه طاقت نیاوردیم و همراه با قطرات عرق شرم از سر و رومون ، قطرات گرم اشک از چشمانمون سرازیر شد و برای لحظاتی به خودمان می گفتیم: «« خانوم زینب(س) ، خانوم رقیه ، ای اسرای مظلوم کربلا ، ازشما اونطوری پذیرایی کردند واز ما این جوری »»

علی آقا نیک بخش و آقا حامد و آقای ثابت ،با خودشون یک مقدار نبات زعفرانی متبرک مشهد مقدس داشتند و من هم تعدادی از بسته های متبرک نمک و برنج حرم مطهر آقا علی ابن موسی الرضا(ع).

علی آقا اونها رو برداشت وبه اون پیرزن و اون پیرمرد تقدیم کرد و من هم که سعی می کردم عربی صحبت کنم ، می گفتم: هذا ملح متبرک فی حرم علی ابن موسی الرضا ، هذا نبات متبرک فی حرم امام رضا.

وگفتن این کلمات همان وگرفتن و بوسیدن و برسر گذاشتن آنها توسط آنها همان.

خانم علی آقا و آقا حامد هم شکلات و شیرینی وتنقلات بین بچه های کوچک آن خیمه که بیرون در حال بازی کردن بودند ، توزیع کردند.

اما مثل اینکه نهضت خدمات رسانی ادامه داشت.

چون بلافاصله پیرزن رفت و با یک جعبه پر از آب معدنی لیوانی برگشت و آن را به ما داد .

بعد از صرف صبحانه کامل ، آب خنک هم می چسبید وما هم تا می توانستیم خوردیم و هر کدام ۲ لیوان هم برداشتیم و گذاشتیم داخل کیف هامون.

همه ما که در آن صبح فراموش نشدنی روز اول پیاده روی ،از خوردن صبحانه وکسب انرژی برای یک روز پیاده روی نا امید شده و به خوردن تخم مرغ آب پز، رضایت داده بودیم ، وقتی که از اونجا خداحافظی می کردیم شیر ( که چه عرض کنم شیر) باک خودمون رو هم پر کرده بودیم و علاوه بر انرژی مادی و جسمی ، انرژی معنوی و روحی بسیار زیادی به دست آوردیم.

در آخرین لحظات خداحافظی چیزی به ذهنم رسید و موضوع رو با علی آقا درمیان گذاشتم و او هم با خوشحالی و خنده ، موافقت خودش رو اعلام کرد.

شعری که میثم مطیعی برای تشکر از موکب داران عراقی خوانده بود ومن اون رو توی دفترچم یاد داشت کرده بودم پیدا کردم. ولی هر چقدر که فکر کردم ، سبک و آهنگش یادم نیومد. بنابراین به علی آقا گفتم همین رو از روی دفترچه براشون بخونم اشکالی داره؟ وعلی گفت از هیچی که بهتره.

و من پیش اون پیرمرد که در کنار همسرش ایستاده بود و با ما خداحافظی می کرد رفتم و در حالی که دفترچه در دستم بود ، از روی آن شعر عربی رو براشون خوندم.

خدا خودش شاهد بود وبچه های گروه هم دیدند که چه تبسمی برلبان اونها ظاهر شد وچقدر خوشحال شدند که حد و اندازه نداشت و فکر می کنم اگر باز هم معطل می کردیم و اونجا می موندیم، کره وعسل وخامه و. . . هم می آوردند.

وسر آخر این خاطره را با آن اشعار عربی به پایان می رسانم:

انتم الشرفا           انتموالکرما

خدمت للحسین           تبذولون العطا

زادکم ربنا         نعمتا وهنا

شاکرون لکم         کل هذالسخی

 

تا اربعین بعدی           یک یاحسین دیگر

 

راوی : قربانعلی هاتف وحید از رشت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.