مگه میشه؟ مگه داریم؟ خاطره ای از کربلایی قربانعلی هاتف وحید از پیاده روی ۱۳۹۴

«« مگه میشه ؟ مگه داریم؟»»

پیاده روی اربعین امسال ، یه جورایی با سالهای قبل فرق می کرد.

سال به سال که جلوتر می ریم،عشق وارادت ومحبت ومهمان نوازی وپذیرایی ها ، توی مسیر پیاده روی بیشتر وبیشتر میشه.

انواع خدمتهایی هم که ارائه میشه ، متنوع تر وگسترده تر وبه جرات میتونم بگم هیچ کار وخدمتی نمیشه مثال زد که توسط میزبانان خونگرم وبا محبت ومشتاق عراقی ، انجام نگیره.

از مشت ومال وماساژ وشستن پاها با آب گرم گرفته تا در اختیار گذاردن انواع و اقسام شارژر تلفن همراه روی بیست ، سی تاپریز.

ازتعمیر و دوخت و دوز کیف وساک و لباس ودمپایی وکفش گرفته تا تعمیر کالسکه.

وخلاصه ، آقاجون ، هیچ کاری رو نمیشه گفت که اونجا انجام نشه.

اما دیدن یک صحنه وانجام یک کار ، در مبدا ورودی شهر کربلا ، دیگه طاقت من وخانمم رو تموم کرد و هرکاری کردیم نتونستیم جلوی شکستن که چه عرض کنم ، منفجر شدن شیشه نازک دلمون رو بگیریم.

چشمها هم که اینجور مواقع فقط منتظر یک بهانه اند ومگه میشه جلوی اونها روگرفت.

قصه برای ما که اولین بار بود چنین صحنه ای را می دیدم ، غصه دار تر از این حرفها شد واز فرط گریه وبغض نتونستیم طاقت بیاریم و برای لحظاتی از تو راه مردمی که مثل سیل توی مسیر با پاهای پیاده واغلب ورم کرده وتاول زده ، قدم می زدند،کشیدیم کنار.

خیلی مشتاق شدید بدونید ماجرا چیه ، نه؟

راستش ما که داشتیم مثل بقیه مردم ، مسیر رو طی می کردیم ، یکهو دیدیم یک جوان که بعدش متوجه شدیم ایرانی بود، با اون کوله و بار و بندیلی که داشت ، یک دفعه نشست روی زمین.

باخودمون گفتیم ، حتما پاش پیچ خورده ، یا یک چیزی از دستش افتاده ونشسته اون رو برداره.

اما وقتی جلوتر رفتیم وبهش رسیدیم ، دیدیم با التماس وخواهش وگریه ، دست پسربچه ای که روی پاهاش افتاده بود رو گرفته وعاجزانه میگه : لا ، لا ،شکرا ، شکرا.

ولی مگه اون پسربچه دست می کشید، نخیر به هیچ وجه گوشش بدهکار خواهش وتمنای اون جوون نبود و   می خواست کار خودش رو بکنه .گریه وزاری هم فایده ای نداشت.

ببینم حدس زدید داشت چی کار می کرد؟

آره شاید درست حدس زده باشید.

اون پسربچه ودوتا دیگه مثل خودش ، اونجا کمین کرده و منتظر اشاره پدرشون که وسط خیابون ایستاده بود ، بودند تا به حالت خمیده و چهار دست و پا بروند طرف کسی که پدر مشخص می کرد وکفش پوشیده بود.

توی هر دستشون هم ، یک پارچه ودستمال بود.

می اومدند و وقتی که به هدف می رسیدند ، مثل برق وباد می افتادند روی پاهاش وتا اون بیاد بجنبه ، با سه سوت ، کفش رو پاک کرده وبرق می انداختند.

اصرار ومقاومت واین حرفها هم فایده ای نداشت و اونها اینقدر خالصانه و مشتاقانه و ملتمسانه تر، دوست داشتند این کار رو انجام بدن که روی هرکسی رو کم می کردند.

اون جوونی که گفتم ، در حالی که گریه امونش نمی داد ، سر وصورت پسر بچه رو نوازش می داد و بوس      می کرد و از بس شرمنده وخجلت زده شده بود ، روی زمین وُ لو شد وهرچی می خواست پاها وکفشهاش رو مخفی کنه ، نمی شد که نمی شد.

هرکدوم از پسربچه ها که کارش تموم می شد ، دوباره پا می شد و به پدر و اشاره دستان او خیره می شد و منتظر مشخص شدن نفر بعدی بود.

هرکی مثل من ، دمپایی پوشیده بود ، در امان بود ، ولی وای به حال کسی که کفش داشت .

و اینجا به یاد اون تکیه کلام بازیگر یکی از سریالهای تلویزیونی افتادم که همه اش می گفت : مگه میشه ؟ مگه داریم؟

بله ، میشه ، بله ، داریم.

در ایام اربعین حسینی و در مسیر پیاده روی به سوی کربلای معلا ، خیلی چیزا میشه و خیلی چیزا داریم.

واون شور سراسر شعور حسینی ، باعث میشه زن و مرد و پیر و جوان وکوچک و بزرگ ، برای خدمت به زوار حسین(ع) سر از پا نشناسند و عاشقانه و مخلصانه برای جلب رضایت مولا و اربابشون و حضرت رب الارباب ، هرکاری از دستشون برمیاد و در وُسعشون هست ؛ انجام بدن.

خوش به حالشون.

تا اربعین بعدی         یک یا حسین دیگر

حق یارتون؛ خدانگهدارتون

راوی : قربانعلی هاتف وحید از رشت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.