هفت غزل عاشورایی از کربلایی مصطفی توفیقی همسفر قافله عاشقی ۱۳۹۴

غزل۱: نگرانی

بغض فرصت نمی دهد، آری، بغض فرصت نمی دهد عبّاس

غیر ممکن شده است تشخیص حقّ و باطل… وَ خوب و بد، عبّاس

من نمی دانم از کجا بروم، حق و ناحق عجیب شکل همند

به امام زمان بگو دینم دارد از دست می رود عبّاس

یک نشانی برای من بفرست؛ هر طرف می روم به نام حسین

دست های تو را عَلَم کردند توی هیئت تمام قد، عبّاس

هر طرف می روم به نام حسین، سکه های یزید ضرب شده

دستم از اضطراب می لرزد، پلکم از ترس می پرد عبّاس

آن طرف، عابدان هر جایی به فُرادی نمازی می خوانند

این طرف در صفوف پیوسته در نمازند دیو و دد، عبّاس

این محرّم به چشم خود دیدم، در عزاداری امام حسین

زیر پای یزیدیان زمان، پرچمت می شود لگد، عبّاس

من به این اتّفاق شک دارم، کوفیان توی روز عاشورا؟

من نمی خواهم اشتباه کنم، جان زینب مدد، مدد عبّاس…

غزل۲: اسبِ سپیدِ یال بلندِ او

 

پریشاموی

     سمت خیمه ها

                 اسبِ سپیدِ او

به خاک افتاده با یکّه سوارِ او، امیدِ او

به روی شانه ها، شولایی از آتش رها دارد

هزاران گل چکیده از تنِ سروِ رشیدِ او

تو گویی از گلستان خلیل این اسب می آید

تو گویی می رود قربانی عیدِ سعیدِ او

هلا! ای خیمه ها! چشم از سپاه دور بردارید

نمی آید پی اسبش، سوار ناپدیدِ او

بگو دیگر جوان ها اسب ها را پی کنند اکنون

که شاید بازگردد پیکر پاک شهید او…

 

 

غزل۳: اوّلین ماه بنی هاشم

 

گویی از جسم تمام خیمه ها جان می رود

از کنار ثقل اصغر، خطّ قرآن می رود

برق نیزه پیش نور روی او بی رونق است

اوّلین ماه بنی هاشم به میدان می رود

خیمه ها! کمتر بگویید آب، آبی نیست نیست

حضرت سقّا پی یک جرعه باران می رود

نیزه ها بر پیکر پاکش توسّل می کنند

ترک اسبش ماه، بی جان، ماه، بی جان می رود

مرد می خواهد که جسم ماه را پیدا کند

زینب اکنون سمت گلزار شهیدان می رود…

 

 

غزل۴: قیامت

 

ترک اسبش می رود تنها به صحرای قیامت

پشت سر کوه امامت، پیش رو شطّ شهادت

ماه در میدان و پیش ماهتابش پشته پشته

کشته ی برق نگاه او نهایت در نهایت

ماه بر اسب پیمبر، بر تنش شولای حیدر

می کند این گونه سودای شهادت، خرق عادت

کربلا! دیدی به چشمان خودت هر داغ و دردی

کربلا! اکنون ببین بر خاک خود، خون نبوّت…

 

 

 

غزل۵: دوباره فاطمه                                                                                         نذر حضرت فاطمه صغری(س)

این چه نوری‌ست که بنشسته به زین می آید؟

اسب زانو زده، او روی زمین می آید

نیزه‌ها خم شده پیشش، سپر افتاده به خاک

گویی از غار حرا روح‌الامین می‌آید

نه فقط این که زمین در قدمش افتاده

آسمان سمت قدومش به جبین می‌آید

کوفه حیرت‌زده‌ی قامت حوراء حسین،

حور عینی که به قد قامت دین می‌آید

حور عینی که تنش زخمی آماج بلاست

زخم خورده‌ست و پی دین مبین می‌آید

کوفه! یک لحظه مدارا کن و آهسته بخند!

داغ دارد به جگر، خوب‌ترین می‌آید

کوفه! ای شهر یزیدان به «کفر» آلوده!

شرم کن! شرم کن اکنون که «یقین» می‌آید

آه! ای تشنگی محض! بیاور جامی

که به عطشانی تو، ماءِ مَعین می‌آید

کربلا آینه‌ی «زخم» و «در» و «مادر» ماست

اشبه‌النّاس به زهراست چنین می‌آید…

غزل۶: ادّعا

 

هی سینه زدیم و گریه کردیم زیر عَلَم و شمایل او

افسوس که یادمان نیامد از سیره و از خصایل او

مسجد رفتیم بی خلوص و قرآن خواندیم بی تدّبر

با دست دعا نمک گرفتیم از دریا دریا فضائل او

ما مدّعیان شیعه بودن، با یک دو سه سکّه، چند لبخند

هم سفره شدیم و عهد بستیم با جبهه ی در مقابل او

هی شمر! دَم تو گرم امّا ما روی تو را سفید کردیم

بعد تو هزار بار بدتر، ما تیر زدیم بر دل او

ما، ما که به او وفا نکردیم، با مکتب او چه ها نکردیم

ما حرّافان بی تعهّد، ما عالمکان جاهل او

آن قدر که فاصله گرفتیم از راه ولایتش چنین شد:

گم کردیم راهمان را بین «خط حقّ و باطل» او

فرهنگ حسین، جان او بود؛ فرهنگش را به باد دادیم

یک بار یزید کشت او را، صد بار من و تو قاتل او

 

 

 

  1. وضعیّت عشق

… و گفت: ما رایتُ الّا جمیلاً

ما فاجعه در فاجعه از ماه نوشتیم

از خون دل و اشک و غم و آه نوشتیم

از پیکرِ بر نیزه و از پیکرِ بر خاک

در راه نبودیم که بیراه نوشتیم

بیراه نوشتیم، بله! فاجعه این بود

ما کوه ندیدیم که از کاه نوشتیم

دیروز علی درد خودش را به زمین گفت

ما درک نکردیم… و از چاه نوشتیم

نه آن سر خونین و نه آن پیکر خاکی

نه آن چه که از خستگی راه نوشتیم

نه تشنگی اصغر و نه بازوی عبّاس

نه چند خطی اشک که گه گاه نوشتیم

این ها هدف و فلسفه ی دین حسین است؟

راه و روش و سنّت و آیین حسین است؟

زینب که خودش، مظهر آیات مبین است

زینب که دلش مرکز ایمان و یقین است

زینب که به جز درد، به جز درد ندیدش

این گونه یقه از عصبیّت ندریدش

دین در یقه ی پاره و در ردّ جبین نیست

والله که این طرز مسلمانی و دین نیست

یک ماه عَلَم داری و یک سال حرامی؟

یک سال به بدعهدی و یک ماه غلامی؟

با دستِ ربا، نان به شکم ریخته ایم و …

از نخل حسین است که آویخته ایم و …

با بارِ گُنَه، زیر عَلَم هاش روانیم

هرگز نتوانیم که در راه بمانیم

زنجیر زدن در وسط شهر، هنر نیست

زنجیر و قمه غیر خیالات و ضرر نیست

این است هنر: نان حلال و سخن حق

نه خم شدن و راست شدن در پیِ بیرَق

والله اگر زینب جز درد ندیدش

این بود که در جمع شما مرد ندیدش

البتّه که درد از نظر زینب، زیباست

افسوس که بعد از زینب، کوفه همینجاست

آری به خدا عهد شما از سر سیری ست

این سینه زدن ها همه اش معرکه گیری ست

فردا که امامی دگر از راه بیاید

ترسم نگذارید به والله- بیاید

زنجیرزنان در غل و زنجیر کُنیدش

مانند علی، از غم دین پیر کُنیدش

با جهل و ریا دورش زنجیر ببافید

مسجد بروید و سر او را بشکافید

***

آقا! به خدا زینبت امروز غریب است

باور نکنید! این همه فریاد فریب است

این گریه و زاری همه اش نقش بر آب است

در غیبتتان، وضعیت عشق خراب است

ما عهد شکستیم؛ بله! خوب نبودیم

با غیر نشستیم؛ بله! خوب نبودیم

امّا تو که خوبی بپذیر این همه غم را

خوش کن به نفس های خودت حال دلم را

گفتم که بدانی که در این شهر کسی نیست

آقا! به خدا غیر تو فریادرسی نیست

شاید نتوانیم کنار تو بمانیم

اما نگرانیم برایت… نگرانیم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.