مرا حوالی خیمه گاه پیدا کن!

در دنیای ما شاید هر کسی نتواند به هر کجا که دوست دارد سفر کند، اما حتم دارم به ندرت پیدا می شود کسی که در طول تمام عمرش به سفری دور یا نزدیک، ولو یکبار نرفته باشد. بعضی آدم ها در جواب این سوال که «به فلان شهر رفته ای؟» دو جواب بیشتر قائل نباشند، یا جواب آری می دهند یا خیر. چرا که اصولا آدم یا به یک شهری سفر کرده است یا خیر. اگر از تو سوال شود که «آیا کربلا رفته ای؟» شاید به ظاهر سوال ساده ای باشد؛ من اما تصورم اینچنین نیست. همیشه وقتی کسی این سوال پیچیده را می پرسد از من، چند لحظه حیران می مانم که چه جواب دهم به او. آخر اگر بگویم کربلا نرفته ام، پس آن همه سفرهایی که رفتم به کجا بود؟ یا اگر بگویم کربلا رفته ام، بگویم کی و کجا و چگونه؟ اصلا با کدام پاسپورت رفته ام؟ از چه طریقی رفته ام؟ زمینی یا هوایی؟ با کدام کاروان؟ چه سالی و چه ماهی؟ و چرا اینقدر بی خبر رفته ام کربلا؟

باور کن خودم هم نمی دانم. این درست که هنوز پاسپورتم را نگرفته ام. درست است که خیلی خطاکار و روسیاهم من. گرچه ادله کربلایی بودنم برای تو محکمه پسند نباشد، اما باور کن من کربلا نرفته نیستم. من بارها و بارها کربلا رفته ام. بی شمار بار رعشه آشفتگی سحر های کربلا را در تنم حس کرده ام. چندین وعده چشیده ام دلپریشانی های ظهر کربلا را. حتی لمس کرده ام غبار جنون عصر های کربلا را روی عرق سرد پیشانی ام. بارها دلهره های شام کربلا مرا از پا درآورده است. من کربلا را مثل کف دست می شناسم. من بچه کف خیابان بین الحرمینم. دقیق اگر بگویم اهل کف العباسم. اکثر اوقات نماز را حوالی باب القبله می خوانم. هر کس مرا گم کند، بیشتر در اطراف خیمه گاه پیدا می کند مرا. من عاشق اشک هایی هستم که در میدان مشک از چشم های زائران بارانی جاری می شود. عاشق چشم هایی هستم که وقتی به تیری که میان میدان مشک است خیره می شوند و فواره آب را می بینند، به رنگ تمشک در می آید. من آب میوه فروشی های بین الحرمین را دوست ندارم. منی که مجنون حسینم، چطور می توانم توی بین الحرمین معجون بخورم. حتی حاضرم ساعت ها به رنگ کلمن های نارنجی بین الحرمین خیره شوم و از تشنگی هلاک شوم، اما چند متر پایین تر از تل زینبیه، مثل خیره سر ها آب هویج تگری سر نکشم.

بارها شده که بی هیچ دلیلی تعداد نخل های خرمای بین الحرمین را شمرده ام. باور اگر نداری بپرس تا بگویم شمار نخل ها را. یادم هست یک بار که رفته بودم بین الحرمین، از آنجا وارد حرم که شدم، در یک طرف ضریح بسیار کوچک اما پر نوری بود. نزدیک ضریح شدم و دست هایم را زنجیر کردم به گوی و ماسوره ها. همینطور اشک می ریختم اما نمی دانستم اینجا مزار کیست. خیره شده بودم به آن سنگ قبر، انگار سنگی سفید بود. اما هر چه کردم نتوانستم نام صاحب قبر را بخوانم… همین که خواستم از زائران بپرسم صاحب این قبر کیست، از خواب پریدم. تا به حال چندین بار بازار کربلا رفته ام.

یک بار بعد از زیارت حرم بود که داشتم می رفتم خرید، سمت بازار کربلا. قصد کرده بودم چادری عربی بخرم. بازار خیلی شلوغ بود. روبروی مغازه ای ایستادم. تنها یک چادر توی ویترین آن مغازه بود. چادر عربی زیبایی که نظرم برای خریدنش جلب شد. روی چادر اما قیمت عجیبی بود. یک هفت نوشته بودند و در مقابلش چندین و چند صفر. رقمی بی سر و ته بود ۷۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰! هر چه رقم ها را جدا می کردم انگار صفر ها تمامی نداشت. هر چه تقلّا می کردم اما قیمت آن چادر عربی عجیب را نمی توانستم بخوانم. پرسیدم از صاحب مغازه علت قیمت بالای آن چادر را؛ تا این را پرسیدم – قبل از آنکه جوابی بشنوم از صاحب مغازه – از خواب پریدم. من بیشتر کربلا رفتن هایم را مدیون روضه عباسم. همیشه وقتی شب ها قبل از خواب غرق روضه عباس که می شوم؛ در خواب می بینم که از شرمندگی توی سرداب حرم غرق عرق شرم هستم. در حرم حضرت عباس – برخلاف دیگران – خیلی اشک ریخته ام. گاهی آنقدر گریه می کنم که از حال می روم. حتی یکبار وقتی در شلوغی های دور ضریح عباس از خواب پریدم، همه جای خانه ساکت و تاریک بود. همه در خواب بودند. صورتم را که روی بالش که گذاشتم متوجه خیسی بالش و اشک گونه هایم شدم.

اصلا همین پریروز بود، آخرین باری که رفته بودم کربلا. آفتاب غروب کرده بود و من مدتی بود که در راه حرم بودم. آخرین فرازهای اذان مغرب بود که به نزدیکی های حرم رسیدم. همینطور سرم پایین بود، دیدم کف بین الحرمین سنگ فرش شده است. قدری تندتر گام برداشتم تا به نماز جماعت برسم. کفش ها را گذاشتم در کفشداری. خودم را سریع به صف نمازگزارها رساندم، به امام جماعت اقتدا کردم. نماز که تمام شد رفتم به سمت ضریح. هر طرف زائران نشسته بودند، بین زائران می رفتم تا اینکه رسیدم به ضریح.. نگاهم به ضریح که افتاد توی خواب، نفسم بند آمد. دست گذاشتم روی قلبم و رفتم پشت یک ستون تا بیش از آن تنگی نفس از پا درنیارد مرا. مثل دیوانه ها از این صحن به آن صحن می دویدم. از حرم حسین تا حرم عباس. یکبار داشتم می رفتم سمت گودال.. اما توی راه بود که از خواب پریدم.

حالا من اگر بگویم کربلا نرفته نیستم، باور می کنی؟ اگر بگویم آخرین بار همین دو شب پیش بود که برگشتم از کربلا، باور می کنی؟ من اگر بگویم چند شب بگذرد و حرم نروم خوابم نمی برد، باور می کنی؟ می دانی اگر چند روز یکبار گذرم به حرم نیفتد، شبم روز نمی شود؟ و آن روز هوا هر چه آفتابی هم که باشد، اگر بگویم روز من یکی سیاه است باور می کنی؟ آخر من اگر کربلا نرفته ام پس چرا هر شب مثل دیوانه ها از این صحن به آن صحن می دوم. به من بگو اگر کربلا نرفته ام پس جایی که هر چند شب یکبار در خواب مهمان آن هستم، کدام عشق آباد عُلیاست؟ اگر کربلا نرفته ام پس این ها که هر چند شب یکبار می روم کجاست؟ تصاویر کدام سفر است که توی حافظه ام ثبت شده؟ آخر خواب کدام خطه را می بینم شب ها؟ این کدام خاطره است که توی خواب هایم زنده می شود؟ ببینم تو خودت این ها که گفته ام را باور می کنی؟ اصلا تو گمان می کنی من اگر کربلا نرفته بودم تا حالا زنده می ماندم؟ اصلا یک سوال، قیافه من برایت آشنا نیست؟ تو مرا توی یک جایی مثلا کربلا ندیده ای…؟

سیدمحمد رضی زاده بزرگوار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.