روایت حجت الاسلام والمسلمین علی اکبر نژاد صفری از پیاده روی اربعین حسینی

واما در راه کربلا چه می گذرد؟ سال ۱۴۳۵ هجری قمری است. زن ومرد و پیر وجوان وکودکان در مسیر نجف به کربلا طوفانی به پا کردند. طوفانی که دشمن اسلام در مقابل آن یارای مقاومت ندارد. آری همه حسینی اند و قدم های خود را حسینی بر می دارند. چرا که تاریخ حسینی علیه السلام این راه را به ایشان آموزش داده است. این حرکت مرا به فکر وا داشت که آیا ممکن است در آخر الزمان ودر زمان ظهور امام عصر ارواحنا له الفداه مردم برای یاری او بشتابند؟ این حرکت، این سیل عظیم واین طوفان ویرانگر دشمن به من اینگونه جواب داد. مگر نمی بینی ما را؟ مگرنمی بینی این حرکت جهانی را؟ این سیل خروشان واین حرکت حسینی را؟ همین جمعیت در آنروز با قیام خود سرنوشت تاریخ را تغییر می دهند. عاشقانی را می بینی که سالها به روح خودشان صیقل زده اند وبه روحشان به موقع غذا رسانده اند، لذا امروز که چند روز مانده به اربعین حسینی غذای جسم حسینیان را آ ماده می کنند. یکی باچای پذیرایی می کند یکی با آ ب ویکی خرما ویکی هم چه زیبا عمل می کند. حلوای مخصوص عراقی آماده کرده و درمیان سینی گذاشته وزانوی ادب را در مقابل میهمانان بر روی زمین گذاشته وبا تواضع فراوان به همه نشان می دهد که ما خالصانه در خدمت زوار حسین علیه السلام هستیم و شاید هم می خواهد بگوید اگر باری دیگر کربلایی پیش آید کربلایی عمل می کنیم. پیر مردها و پیرزن هایی را دیدم که با پاهایی خسته ولی دلهایی آماده و مهیا و عاشق قدم بر می دارند و عاشقانه و خالصانه طی مسیر می کنند. وچه زیباست این صحنه که عاشقان حسین علیه السلام هنوز وقت اذان نشده خود را مهیای نماز می نمایند .آری می خواهند بگویند حسین جان اگر شما در روز عاشورا به دعوت حق در اول وقت لبیک گفتید امروز این عاشورائیان نیز لبیک گویان، نماز خود را در اول وقت بجا می آورند .

هرچه حساب و کتاب می کنم جور در نمی آید با ضرب و تقسیم هم درست نمی شود، آخر اینهمه جمعیت را تا به چشم نبینی باورت نمی شود. این آن چیزی نیست که می گویم به حساب و کتاب جور در نمی آید بلکه این مسئله است که مرا متعجب نموده است، که قرار است سه روز تمام این مردم پیاده روی کنند، حال تو خودت محاسبه ی غذای سه روز بیش از بیست میلیون نفررا بکن، از طرفی هم محل اسکان و سایر امکانات رفایی ایشان را در نظر بگیر اگر تو هم مثل من در حساب و کتاب ماندی بیا بجای علامت سوال یا علامت مجهول سه مرتبه بنویسیم حسین حسین حسیـن !!!

شور و هیجان در پذیرایی از زائران وصف نکردنی است، اینجاست که باید اعتراف کنم ما ایرانیان در این بخش از برادران و خواهران عراقی که پشت به پشت مردان کمک می کنند و یاری می رسانند عقب هستیم. در دستان پدر و مادری هدیه های گرانبهایی می بینم که آنها را آماده می کند تا تهفه درویش نماید. نمیدانم توانستی حدس بزنی که آن هدیه چه بود؟ در دست پدر دو پسرو دردست مادر یک پسر بود، شاید اینها می خواهند بگویند حسین جان اگر ام البنین علیها السلام فرزندان خود را در راه تو یعنی اسلام داد اگر زینب سلام الله علیها فرزندان خود را تقدیم انقلاب حسینی کرد ما هم با این حرکت می خواهیم به تو بگوییم حسین جان هنوز یاران شصت و یکی تو از بین نرفته اند و هنوز یار داری. می خواهند بگویند حسین جان کودکان خود را به عشق تو شیر می دهیم، و از دوران کودکی به او آموزش می دهیم که بعد از نوشیدن آب نام مولایت را فراموش نکنی، یعنی از همان دوران کودکی به او آموزش تولی می دهیم و همچنین از همان دوران به او آموزش تبری می دهیم یعنی می گوییم بعد از سلام بر حسین علیه السلام بر دشمنان آن حضرت لعن و نفرین بفرست.

عده ای از زنان ومردان را دیدم که بر روی ماشین هجده چرخی نشسته بودند و برای زوار حسین علیه السلام نان می پختند، شاید اینها علاوه بر عشقی که بر حسین علیه السلام داشتند می خواستند بگویند اگر سال ۶۱ قمری عده ای به بچه های حسین علیه السلام به خاطر حسینی بودن آب و نان نمی دادند امروز ما به یاد آن اسیران به زوار حسین علیه السلام نان می دهیم و پذیرایی می کنیم.

بعداز نمازظهرروز اول تعدادی ازجوانان سیستانی دورم حلقه زدند وسوالاتی را می پرسیدند که از جمله سوالات در مورد قمه زنی ولعن فرستادن بود. خیلی تمایل داشتند که به صورت واضح وآشکار به خلفای ثلاثه لعن بفرستند، اما به ایشان چند توصیه کردم یکی از توصیه ها این بود که لعن ونفرین در زیارت عاشورا آمده اگر شما بخواهید از این تجاوز کنید، یعنی تجاوز از حقوق امام معصوم علیه السلام هست، یعنی سبقت گرفتن از امام در حالی که انسان نباید از امام معصوم سبقت بگیرد، چرا که حال او می شود مانند حال سلیمان بن صرد خزاعی که به امام حسین علیه السلام می گفت: السلام علیک یا مضل المومنین. گفتند: اتفاقا وقتی رفتیم سامرا توانستیم در حرم بلند لعن کنیم ولی بعد ازاینکه از حرم بیرون آمدیم ما را به رگبار بستند البته قصد کشتن ما را نداشتند گفتم شاید همین عمل شما سبب شود خون شیعیان توسط وهابی ها و سلفی ها ریخته شود بحث ما طولانی شد ولی در نهایت پذیرفتند… شب اول وقت نماز که شد در یکی از چادرهای بین را بیتوته کردیم این هم یکی از نکات زیبای اربعین و کاروان های پیاده بود که اینهمه جمعیت را هنگام شب برای خوابیدن اسکان می داند. نکته ای که اینجا وجود داشت این بود که دوستان می گفتند شب ها کاروان ها حرکت نمی کنند، ولی مگر این مردم خستگی می شناسند من با چشم های خودم دیدم که تا صبح کاروان ها در حال حرکت بودند شب که در میان خیمه توقف کردیم صاحب خیمه چنان از ما پذیرایی کرد که شاید در عمرش برای فرزندان و اهل و عیالش آنگونه پذیرایی نکرده بود. بعد هم دوست خودش را داخل خیمه آورد انگار به لحاظ علمی قبلا پیرامون مسائلی با هم بحث کرده بودند و اختلاف داشتند از من درمورد سیادت پرسیدند، برایم جالب بود که اینها علاوه بر کمک بزوار به فکر یاد گرفتن مسائل دینشان هم هستند، یکی می گفت سیادت از علی علیه السلام و دیگری چیز دیگری می گفت.

گفتم سیادت از بنی هاشم جد رسول الله صلی الله علیه و آله آغاز شد البته آن شب بحث مفصلی داشتیم وهدیه ای متبرک شده به حرم امام رضا علیه السلام را به ایشان هدیه دادیم که جا داشت بیایی وببینی که چگونه آن هدیه را به چشمان خود می کشیدند وخوشحال بودند… . مادران فرزندان کوچک خودشان را برای پابوسی امام آورده اند، بعضی اوقات کودکانی را می بینی که در میان کالسکه در حال گریه و بیتابی هستند، این صحنه انسان را بیاد اسیران حسینی علیه السلام می اندازد که فرزندان او بدون آب و غذا چند روز در مسیر راه بودند، عاطفه و احساسات آنجا وجود نداشت ولی اینجا اگر بچه ای گریه می کرد پدر و مادر او را نوازش می دادند، اگر غذا می خواستند قدم به قدم (موکب هایی بود که به هزاران موکب از مسیر نجف به کربلا می رسید) تهیه می کردند، زنهایی که در مسیر راه بودند کسی به ایشان و حجاب ایشان متعرض نبود ولی در کربلا و کوفه شام …

پاها تاول زده است ولی دلها در حال جان گرفتن است، هرچه قدم ها خسته می شود ، انگار آهن ربایی تو را به سمت خودش می کشد کسی که این سفررا تجربه کند، می فهمد خواندن نماز شب زینب سلام الله علیها و صبر زینب بعد از شهادت امام حسین علیه السلام یعنی چه ؟ گوسفندان قربانی و گوسفندانی که جهت متبرک نمودن گله ها در مسیربودند هم توجه تو را جلب می کرد. شاید می پرسی گوسفندان برای چه؟ پرسیدیم چرا در این پیاده روی گوسفند همرا می کنید جواب شنیدیم، چرا که ما می خواهیم با این کار به گله خودمان برکت برسانیم. و این حرف مرا به فکر وا داشت، چرا که وقتی به گوسفندان نگاه کردم دیدم با سرعت در میان جمعیت در حال حرکت اند و حال آنکه شاید دیده باشی گاهی صاحب گوسفند می خواهد گوسفندی را حرکت دهد ولی حرکت نمی کند چه رمزی در این نهفته است… ؟ بسیار جای تأسف است که این روزها دوربین های جهانی خاموشند و از به تصویر کشیدن این همه جمعیت و شور و شعورشان غفلت می ورزند، آری شاید می ترسند اسلام و شیعه به جهان نشر پیدا کند. اما زهی خیال باطل که خداوند وعده داده نور خود را به کمال برساند. (والله متم نوره و لو کره الکافرون).

یکی از کودکان عرب در آغوش پدر گریه می کرد، رفتم جلو تا با دادن میوه به دستش او را آرام کنم اما باز بیتابی می کرد، یکی از رفقای همراهم با دین این کودک به یاد نوه خود افتاد و شروع به گریه کردن نمود، آری! دل انسان وقتی این صحنه ها را می بیند آب می شود و چه خوب است با دیدن این صحنه ها به یاد اسارت خاندان امام حسین علیه السلام بیفتیم. چراکه کودکانی در این کاروان حضور داشتند که بیتابی می کردند، آه خستگی راه را الان می فهمم، درد جسمی از طرفی، درد روحی هم از طرفی دیگر، سرمای شب های عراق را تازه می فهمم اگر تو هم در این پیاده روی شرکت کردی آنوقت روضه ها را با معرفت می شنوی، وآثار معرفت اشک بی امان است…

من کجایم؟ آری این سوال برایم پیش آمد که من کجای این معادله پیچیده هستم؟ اینهمه دریای خروشان بلکه بهتر است بگویم اقیانوس خروشان زن و مرد کودک و جوان و نوجوان پیرمرد و پیرزن. پیرمرد و پیرزن هایی که هیچ چیز جز عشق حسین علیه السلام نمی تواند ایشان را وادار کند که اینهمه مسیر را از نجف تا کربلا پیاده بیایند. بالاخره من در میان این جمع کثیر یعنی جمعیت بیش از بیست میلیون نفر کجای کارم؟ اگر بگویم من قطره ای از اقیانوسم ولی می بینم قطره اقیانوس پاک است طاهر و مطهر ولکن من نه پاکم و مطهر، پس باید دست به دعا شوم تا شاید به واسطه حسین علیه السلام بتوانم قطره ای از دریا شوم چرا که قطره نا پاک هم چون به دریا برسد پاک می شود.

امروز روز سوم است، پاها خسته و تاول زده و زخمی است، ولی وقتی چشمت به تابلو می خوردکه نوشته، کربلا ۱۰ کم، یعنی ده کیلومتر تا کربلا. خستگی معنایی ندارد. قبلا که توی شهر خودمان بودیم روی تابلو می خواندیم کربلا هزارو… کیلومتر. حالا دیگه فاصله ظاهری کم شده ولی هنوز احساس می کنم فاصله باطنی من درست نشده است. کمی اگر در جمعیت میلیونی قدم بزنی چند پیام را دریافت می کنی. شیعیان همه با هم برادرند دوستی و صمیمیت و رفاقت ایثارو محبت در اینجا موج می زند. گو این جمعیت می خواهند بگویند زمان حضور امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نزدیک است و در آن زمان شیعیان یک چنین زندگی را در تمام ایام زندگی خودشان دارند. ای کاش صحنه تاول های پاهای مرد لبنانی را می دیدی و می دیدی که چگونه عاشقانه واز سر اخلاص صدا می زد یا زهراء سلام الله علیها . دوستان ما چون وسایل کمک های اولیه داشتند کمک کردند تا پاهای پر آبله او را پانسمان کنند. این درحالی بود که او هنوز باید حدود پانزده کیلومتر دیگر را بپیماید تا کربلا برسد. همه یک هدف داشتند، همه به یک سو نگاه می کردند و همه عاشقانه حرکت می کردند هر خستگی ای در مقابل این جمعیت حقیر بود فقط حسین علیه السلام را می دیدند و با نام او انرژی می گرفتند. می خواهم بگویم پروردگارا این پاهایی که برای حسین علیه السلام قدم برداشته است آیا آنها را در پل صراط می لرزانی آیا این پاها را می سوزانی؟ آیا این پاهایی که در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده که به عدد هر قدمی یک حج و به عدد هر بلند کردن پا یک عمره می نویسند، برای شیعه حسینی امان نمی باشد ازآتش جهنم؟ آیا آتش جهنم جرأت می کند پایی که برای حسین علیه السلام قدم برداشته را بسوزاند، آیا مردی که دو پای خود را از دست داده ولباس عربی خود را جمع نموده و با دست های خود کشان کشان خود را به کربلا می رساند را خدا به نظر رحمت نگاه نمی کند؟ خدا را شاکرم که ما سربازان خمینی کبیرقدس سره هستیم، هرجا که ما را می دیدند به جهت اینکه ایرانی هستیم به ما احترام ویژه ای می گذاشتند. خصوصا لبنانی ها وبه صورت عمومی عراقی ها. این سفر را اگر بخواهم توصیف کنم، باید آنرادر یک کلام اینگونه توصیف کنم که ای شیعه، این سفر، سفر معراج توست، چرا که تو را به خدا نزدیک می نماید. سرمای سوزان شب های عراق ودرد پا، وپر آبله مرا به یاد اسرای ایرانی در بند عراقی های بعثی می اندازد، ما در مسیر خیلی خسته شدیم، شاید گاهی کلافه می شدیم، اما اسرای ما نه تنها خسته نمی شدند وکلافه نمی شدند، بلکه مقاومت می کردند، شکنجه های سخت وطاقت فرسا امان هر کسی را می برید. اما اسرای ما تأسی کردند به اسرای سال۶۱ که وقتی اهل بیت امام حسین علیه السلام را به اسارت گرفتند خیلی آزارشان دادند، تازیانه می زدند، ناسزا می گفتند و به ایشان خارجی خطاب می کردند، بی احترامی می کردند، اما استقامت در ایمان واعتقاد نمودند. این یعنی رمز پیروزی. به یکی از مومنین رسیدم گفتم در مسیر راه چه دیدی؟ گفت: همه چیز دیدم، زیبای ها را دیدم وبعد گفت: ما رایت الا جمیلا گفتم خدا را شکر که شما دیدید، خداوند ان شاءالله چشمان بسته وبیمار ما راهم باز کند، وبیماریش را برطرف نماید، تا حقیقت ها را ببینیم و عبرت بگیریم. وبه کار بندبم. وقت نماز مغرب نزدیک است، رسیدیم به شهر کربلا، الان می توانی چراغ های حرم را ببینی ولی چرا هنوز نمی دانم چه باید بکنم . تا به حال فقط نام حسین را بردیم وخواندیم، در کتاب های تاریخی خودمان، می ترسم این چندروز هم بگذرد ونفهمم قدم در چه جایگاهی گذاشته ام؟

رسیدیم به حرم، ابتداء که ورود می کنی مرقد مطهر عباس علیه السلام را می بینی. همان عباس شجاع وسقا. کسی که زینب سلام الله علیها به او دل خوش داشت، عجب عظمتی. خدایا اینجا از بس شلوغ هست در میان جمعیت نمی توانی حرکت کنی.

آری ان العزت لله چرا عباس عزت گرفت؟ مناره های امام حسین علیه السلام را دیدیم ولی دیگررمقی برای راه رفتن نداشتیم فقط باید خودمان را برای استراحت مهیا می کردیم تا بتوانیم خوب زیارت کنیم. از طرفی جمعیت آنقدر موج می زند که راهی برای ورود به حرم نیست. اما از طرفی دل راضی نمی شد، آخرتا اینجا آمدیم، مگر می شود برگشت؟ هر طوری که بود از میان جمعیت فراوان میلیونی کنار حرم عباس علیه السلام به سمت محل استقرار حرکت کردیم. ولی دل جای دیگری است. امروز روزی است که توفیق زیارت به خاطر طی طریق ودرد پای حقیر برایم حاصل نشد. اما به لطف خدا در همان محل استقرار زیارت اربعین خوانده شد وارتباطی برقرار شد. اما قرار است امشب به زیارت حضرت مشرف شویم.

جو صمیمی وراحت ومهربانی درچادرها حاکم بود. شاید همه با اینکه برای زیارت نرفته اند، ولی کربلایی شده اند ورنگ وبو و اخلاق حسینی گرفته اند. البته این حرف به آن معنا نیست که قبلا اینان خوب نبوده اند. شب اول که قرار شد تا به حرم برویم به صورت دسته عزا حرکت کردیم تا به حرم رسیدیم۳۱۳ نفر سربند های همرنگ چه زیبا شده بودند گویا با سرخی سربند می خواستند به همه بفهمانند فکرما حسینی است وما حسینی فکر می کنیم. در حرم سیاست را ممزوج با دیانت کردیم.گویا این جمع سفیران ایران بودند و می خواستند فکر شیعه واقعی را به جهانیان برسانند. به بین الحرمین که رسیدیم اشک های چشم بیشتر امانمان را بریده بود، نمی دانستیم به جلم بنگریم یا به پشت سر؟ لذا گاهی به جلو نگاه می کردیم وگاهی به عقب این فاصله ای است که عباس علیه السلام برای آوردن آب بین خود ومولای خود ایجاد کرد تا امروز ما در این فاصله قرار بگیریم وبه یاد مظلومیت هر دو بزرگواربیفتیم. توفیق بسیار بزرگی بود، من کجا وزیارت حسین علیه السلام من کجا وزیارت عباس علیه السلام آن شب تا به صبح در کنار دو عاشق به عشق بازی مشغول شدیم هر چند که ما از عشق فقط نامش را بلدیم، ولی عباس همه اش را در کلاس عاشقی گذرانده است وپایان نامه اش را در کربلا نوشته است. از حرم که بیرون آمدم جوانی را دیدم که از جلوی من به صورت چهار دست وپا داشت عبور می کرد اولش گفتم شاید معلول است ولی بعدا فهمیدم عدم فهم دقیق وعمیق از دین سبب این عمل شده است. رفتم جلو پرسیدم آیا شما مشکلی داری؟ پای شما درد می کند؟ گفت: خیر، گفتم: پس چرا اینگونه راه می روی؟ گفت: حاجت دارم. گفتم اگرکسی حاجت داشته باشد باید اینگونه راه برود؟ پس این مردمی که اکثرا حاجت دارند باید به این صورت عمل نمایند وچهار دست وپا را بروند؟ بعد در کنارش نشستم. جمعیت از کنارمان عبور می کرد وما را نگاه می کردند. اما بنده به کار خودم مشغول بودم. ابتدا احساس کردم شاید می توانم جوان را قانع کنم اما چون دین را بد و وارونه فهمیده بود واز طرفی رفقای او هم از راه رسیدند وهر کدام چیزی می گفتند وبعضا توهین هم می کردند فهمیدم اینان خوارج زمان مایند وسناریوی تاریخ تکرار شده است. از آنجا که رد شدم با یک روحانی با محاسن بسیار بلند وعمامه بسیار بزرگ مواجه شدم گفتم: از باب هم صنف بودن درد دلی با او بکنم. گفتم اینان در چه فکرهایی به سر می برند مثلا چهار دست وپا راه می روند، سینه خیز می روند، صورت بر زمین می خراشند وقمه و… اما به محض صحبت کردن این فرد به اصطلاح روحانی فهمیدم به کاه دان زده ام چرا این فرد خودش از طرف داران سرسخت این کارهای سخیفانه است. ولی خطر این فرد متأسفانه بسیار زیادتر از آنهاست. چرا که از حرف های او بوی اباحه گری می آمد البته با کمی صحبت فهمیدم سوادی هم ندارد، فقط ظاهری علمایی برای خود درست نموده که ما هر چه ضربه ی بزرگ در اسلام خورده ایم از دست همین آخوند های مقدس مأب وگمراه خورده ایم.

روز دیگری یعنی روز آخر که آمدم بین الحرمین دیدم عده ای صورت به زمین می کشند وسینه خیز به سمت حرم عباس علیه السلام می آیند اما به محض اینکه خطاب به یکی از آنهاگفتم این چه کاری هست؟ چرا شما این کار را می کنید؟ حمله ها شروع شد. حدود ۵۰ نفر دورم جمع شدند. سعی کردم روشنشان کنم ولی فهمیدم اینان همیشه خاموش بوده اند و می خواهند همیشه خاموش بمانند توهین می کردند قیافه ها نشان می داد سوادی ندارند. بعضی از آنان شاید اهل نماز هم نبودند، من فقط توانستم شماره تلفن یکی از آنها که طلبه پایه چهارم بود وخود را از مقلدین آقای شیرازی می دانست بگیرم و ازجمع جدا کنم وکمی با او صحبت کنم فهمیدم اهل قم است، شماره ام را دادم وشماره اش را گرفتم تا در شهر مقدس قم او را ببینم شاید از این انحراف بزرگ نجاتش دهم.

روز دهم است که باید برگردیم صبح که از خوا ب بیدار شدیم عازم ترمینال شدیم تا به سمت ایران حرکت کنیم خیلی سخت بود. که بتوانیم از جایی که سالها آنجا را می خواستیم واو را به دست آوردیم ولی الان باید با آن سرزمین وداع کنیم. گفت: حالا که در حال جدا شدن به لحاظ محیطی وفاصله مکانی هستیم بگذار ارتباط معنوی را قطع نکنیم. لذا ارتباط معنوی را با خواندن زیارت عاشورا حفظ نمودیم.

حالا رسیده بودیم به مرز ایران، واینجا بود که بار دیگر تلخی سفر را چشیدم. وقت فضیلت نماز مغرب داشت می گذشت هر چه گفتم جایی نماز بخوانیم فایده ای نداشت بیشتر دوستان در پی خروج از مرز بودند، انگار خروج از مرز برایشان از نماز اول وقت بیشتر ارزش داشت. اینجا بود که خداوند انگار برایمان روزی فرستاد. دو جوان با زیر اندازی که به دست داشتند نزدم آمدند وازمن خواستند که نماز را به جماعت بخوانیم. خدارا شکر، هم توفیق شد نماز اول وقت بخوانیم وهم اینکه توفیقی شد تا با بعضی از جوانان دانشجوآشنا شویم وبا آنان پیرامون بعضی از مسائل صحبت کنیم. جوانان پاکی بودند، آگاه بودند واین پاکی وآگاهی دلم را شاد کرد، چرا که بادیدن آن جوانان که در اطراف حرمین شریفین دیده بودم که فقط دنبال قمه زدن ولعن ونفرین به خلفاء در ملأ عام وسینه خیز رفتن بودند، دلم گرفت وچون که تعدادشان زیاد بود گفتم متأسفانه خیلی ها از دستمان رفتند، ولی با دیدن این جوانان روحیه گرفتم.

خدایا در این سفر بعضی از دوستان عاشقانه وبدون هیچ ادعایی زحمت می کشیدند، رحمت خود را شامل ایشان کن وبه ما توفیق زیارتی مجدد وعارفانه وعاشقانه عنایت فرما. اللهم اجعل محیای محیا محمد وآل محمد ومماتی ممات محمد وآل محمد. ومن الله التوفیق.

درماشین هنگام برگشت مصاحبه ای بادوستان:

یکی از همسفران می گفت: من بعضی از مسیر را سوار ماشین شدم ونتوانستم تمام مسیر را پیاده بیایم، ولی وقتی دیدم بچه ای با پای برهنه این مسیر سه روزه راطی کرده است شرمنده شدم واین شرمندگی برایم بغضی شده وتا گور این را باخود خواهم برد.

آنجا تمام معادله های عالم بهم ریخته بود، یکی از دوستان در راه برگشت می گفت: صحنه ای دیدم که خیلی برایم زیبا بود وآن اینکه خواهر ۳ ساله ای دو برادر ۴ و۵ ساله خود را در کالسکه ای گذاشته وحمل می نمود.

بعضی می گویند کربلا رفتن پول می خواهد، ولی واقعیت اینه که کربلا رفتن عشق واخلاص می خواهد، وعنایت خودشون. یکی از دوستان می گفت: من دو روز قبل از حرکت کارم برای کربلا رفتن درست شد…

می گفت: رمقی برای راه رفتن نداشتم، دو روز پیاده روی سبب شده بود که پاهایم از راه رفتن بایستد، تصمیم داشتم بقیه راه رو با ماشین طی مسیر کنم، اما وقتی چشمم به مادری خورد که سبد میو ه ای که در آن فرزندش بود و او را با خود به سمت کربلا می برد، خورد شرمنده شدم، وتصمیم گرفتم هر طوری شده این راه را پیاده طی مسیر کنم.

یکی دیگر از دوستان می گفت: به من گفتند چرا اینقدر تند می روی؟ گفتم: آخر این پایم در اختیار خودم نیست، چرا که او را به این مسیر با عجله وبه عشق حسین علیه السلام می کشانند. اینها همه اش گوشه ای از اقیانوس بی کران حرکت حسینی بود. امید است این حرکت عظیم بزودی منتهی به ظهور امام عصر عجل الله تعالی فرجه شود.

اللهم اجعل محیای محیا محمد وآل محمد ومماتی ممات محمد وآل محمد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.