بگذار و بگذریم؛ دلنوشته ای از حجت الاسلام سجاد خداپرست از اربعین ۱۳۹۲

دلها گرفته بود گفتیم برویم چاره ای کنیم پیدا

ناچار درمان را در کربلا دیدیم

راه افتادیم از کربلای رشت به سمت کربلای حسین

سوار بر پشت تریلی از مهران به نجف

گاهی زمان یادمان می رفت تا که تاب و تب ترلی ما را بر زمین می زد آخ کمرم یاد کمر… نه بگذارو بگذریم.

آمده بودیم چاره ای شود دل گرفته را.

رسیدیم نجف حرم آقا

غربت از دیوار می بارید و از مناره بالا می رفت

در گوش صدای چاه می آمد

چاره نشد دل گرفته را بازم

عزم کربلا کردیم

با پای دل به راه افتادیم

کمی جلوتر نفس گرفت پا گرفت کمر گرفت

هنوز نفهمیدیم چهل منزل یعنی چه؟

هنوز نفهمیدیم الشام یعنی چه؟

آب تاول را برایمان با احترام خالی کرد

یاد بی احترامی خارهای صحرا افتادم نه بگذار و بگذریم

چاره ای نشد هنوز پیدا برای دلم.

رسیدیم کربلا چرا اینجا هنوز عشق محجور است

چرا عقل معیوب است

چرا هنوز حسین بین شلوغی ها رنجور است

جایمان خیمه بود ولی نسوخته

یاد خیمه های سوخته افتادم

یاد معجر یاد عفاف یاد صبر عمه، صبر و حجاب

چاره ای نشد پیدا، دل گرفته بود

و شکست ساکن کربلا بوده و هست

چه کنم زمان مرا زدلم کند و با خود برد ز حرم از حرم

سلام آقا دل من به ضریح تو می خندد

چشم من به ضریح تو میگرید

ما که رفتیم ندیده ایم آقا منبظر تا ببینمت آقا…

بگذار و بگذریم…

دلنوشته ای از اربعین ۱۳۹۲

سجاد خداپرست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.