گزیده ای از خاطرات پیاده روی اربعین؛ کربلایی معین امیدی

گزیده ای از خاطرات کربلا- اربعین سال ۱۳۹۲- قافله عاشقی

 

جمله ی معروفیه که می گه: خودتو کوچیک کن تا بزرگ شی.

دیگران را بزاریم کنار ، اما تا حالا شده واسه امام حسین خودتو کوچیک کنی، واسه امام حسین فحش بخری، بد دهنی کنن بهت یا حتی کتک بخری؟

شده بگی امام حسین، ۳۶۵ روز سال مال خودم یه روز مال تو.

تو مسیر نجف تا کربلا از این جور آدم ها زیاد می بینی . کل سال مال خودشونن ولی تو اربعین مال امام حسینن. دیدم یه عده جوون سوار ماشین دارن غذا پخش می کنن بعد از اینکه غذا تموم شد جوری دو تا کف دستاشونو به هم زدن که انگار یه معامله ی پر سود رو بستن یا یه پول هنگفتی گیرشون اومده.

***تو محرم ماها که دسته می بریم آخرش همچین حسی داریم؟

تو مسیر راه، بچه ۱۰ ، ۱۲ ساله ای را دیدم که عطر می زد به زائر ها ،پیش خودم فکر کردم مثلا اگه آن بچه ی من بود می گذاشتم بین آن همه جمعیت باشه؛  من صد در صد نمی گذاشتم از کنارم جم بخوره خطرناکه ، می دزدنش و این چیزا دیگه.

تو مسیر کنار جاده یه عده در حال پخت نون واسه زائر های حسین بودن یکی از آنها سینی پر نون را بر می داشت می یومد وسط جاده زانو می زد تا زائر امام حسین برداره و آخرش هم یه شکراً بگه و بره که خیلی ها هم نمی گفتن.

***تو محرم شده سینی شربت را اینطور خالصانه به معشوق حسین بدیم؟

خیلی عجیب بود واسم، واقعا تو کل دنیا همچین صحنه ای رو اگه می شد دید؛ واقعا واسه کی داشت زانو می زد؟ به نظر شما بعد اربعین به همون فرد بگیم بیا زانو بزن؛ می زنه؟

***ما چی تو محرم؛ فقط تو محرم شده زانو بزنیم؟

نصیحتی برادرانه: یه روز حسینی باشی بهتر از اینه که ۳۶۵ روز سال، ادای حسینی ها را در بیاری.

یاد جمله ی شهید بهشتی افتادم که تو یکی از سخنرانی هاش گفته: تا آدم این عقل حسباگر و معامله گر را از خانه تنش بیرون نکند، عشق خدا به خانه دلش قدم نگذارد. برادر ها؛ خواهر ها؛ عاشق شوید، زندگی به عشق است.

معین امیدی

من؛ يه مدت پيش يکي از اولين هام رو تجربه کردم ، از آن چيزاست که تا عمر داري يادت نميره اولين نگاه، اولين اشک، اولين ورود، اولين حضور…

خستگي راه، اجازه فکر کردن به چيزي ديگه اي رو نمي داد چيزي مثل: خلوت کردن، ارتباط زدن، فضا رو عوض کردن، گريه کردن…

لحظات آخر مسير بود و هيچ کس نمي دونست چقدر از مسير مونده الي يک نفر که سال پيش همين زمان اينجا بود، همه مي دونستيم آخر مسيره، اما فکر نمي کرديم اينقدر نزديک باشه.

حالت خاصي داشتم؛ نمي تونم بگم که فکر مي کردم يا به اطراف نگاه مي کردم کلا به هيچ کاري مشغول نبودم جزء راه رفتن ؛ ناگهان دوستي از کنارم گذشت و گفت: اين پيچ رو رد کنيم حرم آقا معلوم ميشه؛ نمي دونم چرا دويدم، نمي دونم تو آن لحظه چي باعث شد که با آن خسته گي و پا درد که هنوزم دردش تو پامه بدوم.

حدوداً ۲۰ قدم برداشتم و تازه فکر کردم، من با اين حالم آقا رو ببينم! حيفه؛ چه خوب ميشه که يه حالي پيدا کنم و بعد برم ؛ برگشتم تو جمع دوستان، مداح شعري رو خوند.

مي خواستم قشنگ گريه کنم و سبک بشم بعد برم نزديک حرم، اما انگار اشک ها از قبل خريداري شده بودن، به کمک مداح از حالت کما در اومدم و با چشم دنبال ضريح بودم تا که به مکان مورد نظرمون رسيديم، مسيري ۵۰۰ الي ۶۰۰ متري که هر قدمش ارزش ناله و اشک و سينه زدن و زجه زدن داشت.

رنگ طلايي گنبد مجالي نمي داد که چشم ها لحظه اي به غير خيره بشن، آقا اين چشم ها و اشک ها رو صد درصد مال خودش مي خواست.

زبانِ روضه خوان طاقت نياورد، بي اختيار روضه اي خواند مکشوف؛ کسي گلايه نکرد چون مي دانستند دستور از جاي ديگري است. همچنان به سويش مي رفتيم ؛ رنگ چشم ها همانطور مثل گنبد طلايي بود، تا که رسيديم به خياباني که حرم آقا سيد الشهدا نمايان شد.

 برگشتيم وسلام کرديم، دلها همه مشتاق ديدارآقا بود، اما نمي دانم نه ذهن اجازه فکر مي داد نه پا به سوي آقا حرکت مي کرد و نه چشم ها بيش از چند لحظه حرم را ديد، اما باز کسي گلايه نکرد چون مي دانستيم دستور از بالاست. همه مي دانستيم که آقا مي خواهد به موکبي برويم و استراحتي کنيم و غذايي بخوريم و آبي بنوشيم خوابي بکنيم و بعد به سمتش برويم.

اي کاش ما نيز به آقا اجازه مي داديم که لااقل آبي بنوشد و بعد به سمت معبود برود.

یاا

معین امیدی

 

جمعیت فشار می داد؛ اما نگاه به سمت حسین بود ، هیچ کس گلایه نمی کرد که چرا اینطور به سمت حسین در شتابین ؛ هیچ کس، کس دیگر را نمی دید ؛ هیچ کس به غیر کاری نداشت ، همه محتاج بودن ، محتاج نگاه ، محتاج نوازش ، محتاج آقا

و آقا؛ او هم نتوانست دست بر سر کسی نکشیده راهی اش کند.

همه در تلاش بودند تا یک قدم ، فقط یک قدم به آقا نزدیک تر شوند ، گویی آن یک قدم کارها می کرد ، گویی آن یک قدم معجزه می کرد معجزه ای بزرگ از جنس حسین.

حسین جان مولای من ، زیارت کربلایت آمدم اما ، اما انگار معشوقم را تازه گم کردم ، انگار تا کنون خالی بودم و حال خالی تر شدم ، انگار تازه فهمیدم که چقدر حقیر هستم ، یا بهتر بگویم منفی بودم و حال خنثی شدم.

آقا جان ، رفتن کربلا یک درد ، اما حال با این کوه درد چه کنم ، کوهی درد که درمانش کشف نمی شود جزء با کَرَم و عظت و رحمت و مغفرت وبزرگی شما.

کربلایت بسیار زیباست اما ، اما زیبا تر از آن شمایید. خیلی ها طلب دعا داشتن که به کربلا بیایند ، اما کسی نگفت دعا کن آقا را ببینم ، اما کسی نگفت دعا کن روی ماه آقایم را ببیننم ، ای بزرگوار قربان آن سه ساله ات ، چهره گناهکار من بر دیده ی ماهتان نمایان می شود؟ می شود بیایم پیش شما و بگویید خوش آمدی؟

ای حسین تازه از کربلا آمدم از کوه های گناهانم کوه ها کاستی ، پس پسر فاطمه کی می آیی، بیا تا چشمانم هرز نشده ، بیا تا زبانم پست و زشت نشده ، بیا تا نماز صبح برام قضا نشده ، بیا تا اشک مهدی فاطمه با گناهانم جاری نشده ، بیا تا هنوز هفته تمام نشده و اعمالم پیش امام زمانم نرفته ، بیا آقا تا کمی آبرو هست از کربلای شما. آخر مگر می شود به کربلا بیای و آقا را نبینی!

نکند من اشک زینب را جاری نمودم ، نکند آن لحظات! آن حرف ها! آن نگاه ها! نکند آن اعمال راه آب ، غذا را بر شما بست.

خاک بر سرم، که اگر اینگونه نبود نفرینی مانند حر برام می گذاشتی .اما علمدار

برای عاشقان حسین همیشه راهی هست؛ همیشه علمداری هست، کسی که هرگز ناامید نمی کند.

عجب جمله ی غریبی (کسی که هرگز ناامید نمی کند( ای باب حوائج ما ، کَرَم شما خواهم تا دیده بر رخ ماه گون حسین ، بر آغوش باز حسین ، بر سلام گرم حسین ، بر نگاه حسین بَرَم باد.

و اما حال که می نویسم هفته ها گذشته.

حال که می نویسم نمازها قضا شده ، چه رسد که اول وقت خوانده شده باشد ، حال که می نویسم کوه ها بر کوه های گذشته ملحق گشته.

حال دیگر امیدی مثل اول نیست ، جزء نگاهی بر لب شما از طلب نفرینی بر این حر گنهکار.

یاا

معین امیدی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.