ره توشه؛ چند خاطره نوشت از کربلایی عمران علیپرست از پیاده روی اربعین حسینی

ره توشه

چند روزی به محرم آقا اباعبدا… الحسین علیه السلام نمونده بود و خیلی دلم هوای کربلا کرده بود ولی همیشه با خودم می گفتم من کجا و کربلای آقا کجا . من که لیاقت زیارت آن آقا رو ندارم، گفتم اگه آقا قسمت کنه امام رضا علیه السلام ما رو بطلبه بریم زیارت اما رضا علیه السلام و اربعین رو خدا بخواد مشهد باشم به اتفاق همسر و دختر کوچولوم هزینه سفر رو هم کنار گذاشتم ولی دلم داشت تو بیابونا به سمت کربلا قدم بر می داشت.

حال و هوای اربعین پارسال رو توی تلویزیون دیده بودم دلم هوایی شده بود پارسال گفتم اگه بشه سال بعد برم اما امسال هم با مشکلات دیگه، برام سخت شده بود تا حالا توفیق زیارت کربلا رو نداشتم، پیاده رفتن به زیارت آقا حال و هوای خاصی داره که دوست داشتم اولین زیارتم اینطوری باشه ولی نشد! نزدیک محرم بوکه شنیدم حاجی مهدوی داره کاروان پیاده می بره از بچه های هیئتی شهر ، یه هو دلم هوایی شد . برم؟ نرم! مونده بودم که چیکار کنم چون شرایط سفر طوری بود که نمی تونستم خانواده رو هم ببرم؛ اربعین و ازدحام و پیاده روی …

چند روزی تو همین فکر بودم که همسرم گفت که این بهترین موقعیته با یچه هیئتی ها و کاروان. برو سلام ما رو هم به آقا برسون. گفتم پس شما چی ؟ گفت خدا بزرگه انشاء ا… سفر بعد با هم میریم . حالا دیگه دلم قرص شده بود مثل اینکه داشت قسمت من هم کربلا می شد . خلاصه ثبت نام انجام شد، هزینه ای که برای سفر مشهد کنار گذاشته بودم به لطف امام رضا علیه السلام بابت سفر کربلا داده شد و من هم کربلایی شدم .

حالا که از کربلا برگشتم تصمیم گرفتم چند تا از خاطرات این سفر و ماجراهایی که در حین این سفر معنوی برام پیش اومد رو روی کاغذ کتابت کنم تا شیرینی و تلخی این خاطرات تا همیشه در خاطرم بمونه و تا آخر عمرم مدیون اربابم باشم که من رو به زیارت اربعین خودش اونم توروز اربعین و با پای پیاده دعوت کرد .

  • با اینکه دوبار تو جلسه توجیهی کاروان حتی تو پیاده روی تمرینی از مزار میرزاکوچک تا مزار شهدای رشت شرکت کرده بودم و از دوستان و نزدیکان نیز خداحافظی کرده بودم اما هنوز باورم نشده بود می خواهم زائر کربلا بشوم نمی دانم منتظر چه بودم! دفعه اولم بود همه چیز سریع می گذشت و من غرق دریای رویای زیارت اربابم حسین علیه السلام و امیرالمومنین علی علیه السلام بودم ولی باور زیارت در من پیدا نشده بود از حاجی مهدوی شنیده بودم از لحظه ای که تصمیم رفتن گرفته ایم زائر هستیم و باید آداب زیارت را رعایت کنیم اما چه کنم که دست خودم نبود تنها زمانی رفتنم را باورکردم که چشمان گریان دوستان و خانواده و بدرقه کنندگان را در مزار شهداء دیدم عده ای گوشه ای تکیه زده بودند و از اینکه نمی توانند در این سفر همراه باشند اشک می ریختند روز حرکت بود خانواده ها در حال خداحافظی با فرزندان و زائران خود اشک می ریختند مزار شهدا پر از جمعیت بود تازه فهمیدم که زائر کربلا شده ام. با من مصافحه کرده و التماس دعا می گیرند، گریه می کنند و می گویند سلام ما را هم به ارباب برسان. چند نفری هم تماس گرفتند و با گریه التماس دعا می خواستند خصوصا روبروی ضریح حضرت عباس علیه السلام که یادشان باشم. در دلم آشوبی شده بود و کم کم باور زیارت و زائر شدنم در من پیدا شده بود، خاصه وقتی که چشمان اشکبار پدرم را که کمتر بارانی دیده بودم هنگام خداحافظی دیدم. شاید نقطه شروع زیارت من همان مکان و کنار شهدا بود که دلم شکست؛ آری من زائرم، زائر حسین بن علی علیه السلام … زائر کربلای معلی

  • ساعت ۵:۳۰ صبح رسیده بودیم لب مرز و بعد از اقامه نماز جماعت صبح در ازدحام جمیعت جهت ورود به خاک عراق قرار گرفتیم خیلی معطل شدیم، مهر خروج ما از ایران زود زده شد ولی در مرز عراق بی نظمی و شلوغی زیاد بود آنها توان مدیریت این همه جمعیت را نداشتند همه بچه ها خسته شده بودند ما داخل خاک عراق بودیم! ورودی خاکهای بیابان استراحت می کردیم ولی گذرها هنوز مهر نخورده بود این هم حکایتی بود که ما در خاک عراق بودیم و گذرنامه آماده نبود! خلاصه صبحانه خوردیم و منتظر گذرنامه . عراقی ها از همانجا شروع کرده بودند،آب پخش می کردند، غذا نذری می دادند، چای می دادند، پذیرایی از آن همه زائر لب مرز کار آسانی نبود ولی آنها سنگ تمام میگذاشتند و هر کاری از دستشان بر می آمد دریغ نمی کردند نهار را هم همانجا خوریدم و نمازمان را نیز خواندیم و هنوز هم منتظر پاسپورت بودیم، خدا خیرش دهد؛ یکی از دوستان را که از صبح درگیر کار پاسپورت کاروان در ان ازدحام عظیم بود به نماز و نهار هم نرسیده بود ! ساعت نزدیک ۵ عصر بود که آمد خسته و کوفته با پاسپورتهای مهر خورده؛ خلاصه حالا پاسپورت داشتیم؛ اتوبوس نداشتیم! اتوبوسها به خاطر تاخیر ما رفته بودند دیگر اذان مغرب هم رسیده بود که ما نماز جماعت را خواندیم و مسئولین کاروان توانستند چندین اتوبوس تهیه کنند اما باز هم به همه نرسید در آنجا تریلی هایی بود که مجانی به کربلا و نجف می بردند پشت تریلی ها را زیر انداز پهن کرده بودند و جمعیت را رایگان سوار می کردند . ماشین دیگری نبود و شب هم بود کسانی که اتوبوس برایشان مهیا نشده بود مجبور شدند با آن تریلی ها بیایند. در نجف بعضی از آن دوستان را دیدم سرمای راه و دست اندازهای جاده های عراق آنها را اذیت کرده بود؛ سرما خورده بودند و کمرشان درد می کرد! این قضیه مرا به یادکاروان اسیری عمه جان زینب در مسیر کوفه و شام انداخت که روی شتران بی جهاز و در صحرا و بیابان در روزهای گرم و شب های سرد آنها را برای اسارت می بردند آری سفر ما نیز نکته های عجیبی در خود داشت که این سفر را با واقعه کربلا در نقطه هایی کوچک تلاقی می داد و همه اش درس بود درس امام شناسی ، درس زینب شناسی…

  • صبح روز ۳۰ ام آذر ماه نماز جماعت صبح را در حرم امیرالمومنین اقامه کرده و بعد از وداع با حضرت به محل اسکان آمدیم و آماده حرکت و شروع پیاده روی به سمت کربلا شدیم.این موکب ها در طول مسیر تا خود کربلا ادامه داشت و اوج ان در شهر کربلا بود که توانایی پذیرایی از میلیونها نفر جمعیت را با غذای متنوع داشتند کباب، کوبیده، لوبیا، فلافل، آبگوشت، کباب ترش و … مانند سلف سرویس شده بود؛ بعضا ما می گشتیم و غذای مناسب خود را انتخاب می کردیم و به صورت رایگان میل می نمودیم. فضای عجیبی بود که در طول سالهای زندگیم نمونه آن را ندیده بودم این هم از مهمان نوازی ارباب بود. اینها را که در طول مسیر می دیدی این سقاها را که در کربلا و جاده های منتهی به آن می دیدی ذهن آدم را به سال ۶۰ هجری می چرخاند که پس آن مردم را چه شده بود که آب بر ارباب بستند و اصغرش را تشنه شهید کردند و اسرا را در خرابه جای دادند و … وسایل اضافه را تحویل داده بودیم و فقط یک کوله پشتی داشتیم؛ خلاصه حرکت کردیم و با شور و حال خاصی به سمت خروجی شهر آمدیم، اولین چیزی که نظر همه را جلب کرده ؛ موکب های پذیرایی یا همان ایستگاههای صلواتی بود که به پذیرایی زائرین با چای و خرما و شیر و …. مشغول بودند، زیبا بود از تلویزیون دیده بودم، اما نمی توانست عظمت و زیبایی و کثرت آن و عشق و معرفت بانیان آن را نشان دهد! مشعوف و مبهوت این موکب ها و شور و شعف پذیرایی از زوار بودیم، با صدای بلند زوار را دعوت می کردند! انگار بدهکار ما بودند و تنها خواسته آنها اجابت دعوت آنها بود؛ جملات دعوت خاصی داشتند که دلنشین بود: هلا بیک یا زائر … هلا بیکم هلا بیکم یا زوار الحسین (ع).

  • اما چیز دیگری که بسیار جالب و دیدنی بود این سیل عظیم جمعیت بود که از مسیرهای مختلف به کربلا ختم می شد گروه گروه فرد فرد با پرچم های مختلف و رنگارنگ و با حال و هوایی خاص خود روانه کربلا بودند در ابتدای مسیر ازنجف به کربلا به شیبی در جاده رسیدیم که صحنه ی زیبایی از کثرت جمعیت را نشان می داد و چشم های انسان را نوازش می داد اینها زائرانی بودند که سختی سفر و سردی هوا و همه کم و کاستی ها را به جان خریده بودند چرا؟ خیلی ها از شهر خودشان در عراق حرکت کرده بودند که بسیار دورتر از نجف بود و با زن و بچه های قد و نیم قد خود به عشق حسین علیه السلام حرکت کرده بودند اگر این نامش عشق نیست پس چیست؟! معنای واقعی عشق چیست؟ که آنها کجا می توانند این همه سختی را در راه رسیدن به معشوق تحمل کنند. آری تجلی گاه عشق همین جاده است یعنی جاده عشق. حدیثی به ذهنم آمد که شاید تشبیهی و تمثیلی از این جمعیت بود و آن این بود که در روز قیامت همه مردم به سمت امام خود می روند آری این تمرینی است برای روز قیامت باید در همین دنیا امام خود را بشناسیم و به سمت حرم او به سمت ولایت او و به سمت سیرت او قدم برداریم تا بتوانیم در روز قیامت هم امام خود را پیدا کرده و به سمت او برویم انشاء ا…

  • در مسیر جایی برای نماز جماعت ظهر ایستادیم، موکت هایی در موکب مورد توقف پیدا کردیم و به سرعت پهن کردیم و مکان را اماده برای نماز جماعت کردیم عراقی ها تعجب کرده بودند که به این سرعت ، برای نماز آماده شده بودیم در ابتدا ۲۰ الی ۳۰ نفر بودیم ولی در انتها خیلی ها به جماعت متصل شده بودند؛ در قنوت نماز دعای الهی عاملت بفضلک و لا تعاملنا بعدلک را خواندم همیشه وقتی این دعا را می خواندم؛ روز حساب یادم می آمد که خدا با فضل و کرم خود دفتر اعمال ما را حساب و کتاب کند ولی در این نماز موقع این دعا ذهنم به این مسئله مشغول شد که فضل و رحمت خدا در این دنیا نیز آیا صدق می کند یا نه ؟ دیدم همین سفر نمونه بارز فضل و رحمت خداست که نصیب من شده در غیر اینصورت اگر با عدل خدا حساب و کتاب می شد من در اعمال خودم چیزی را پیدا نمی کردم و نمی کنم که به واسطه آن لیاقت آن سفر به من داده شده باشد پس از دیگر اکتسابات من در این سفر فهم بهتر این حدیث بود که بابت آن از شکرگزار خداوند بزرگ هستم.

  • نزدیک غروب بود هوا سوز داشت سرما غلبه کرده بود و ما با اینکه خسته از یک روز پیاده روی بودیم ولی همچنان به راه ادامه می دادیم تا به محل مورد نظر برسیم جمعیت هم هنوز در مسیر بود و رفته رفته کم می شد و جهت استراحت و شام در موکب های اطراف جاده اقامت می گزیدند. زیبا بود که می دیدی مردم از کشورهای مختلف کوچک و بزرگ برادرانه و خواهرانه کار یکدیگر با یک حرف خاص پیاده روی می کردند و از کشورهایی چون بحرین – لبنان – ترکیه – مصر – ایران و خود عراق و …  تنها شده بودم عده ای از هم کاروانی ها عقب تر وعده ای جلوتر در حال حرکت بودند با سر و پای خاکی و بدن کوفته . من هم در حال خودم بودکه کنار جاده منظره ای نظرم را جلب کرد، مرد عربی با چند فرزند قد و نیم قد؛ دختر و پسر ایستاده بودند و به عقب می نگریستند، احتمالا منتظر مادر بودند مرد عرب دختر کوچکی سه الی چهار ساله نیز داشت که به سرعت در حال بستن زیپ کاپشن پدر بود و آن را کاملا تا بالا برد و یقه ی کاپشن را درست کرد طوریکه پدر سرما را احساس نکند؛ اما پدر حواسش نبود و همچنان منتظر بود ولی دختر به کار خود ادامه می داد مثل اینکه پدر را خیلی دوست داشت! ذهنم پرواز کرده بود به خرابه که دختری با سر پدرش صحبت می کرد و خاک از سر و صورت پدر پاک می کرد و پدرش را خیلی دوست می داشت ولی این پدر حواسش بود و به درد دل دختر گوش می داد و شاید خودش هم درد و دل می کرد. دخترش را با خودش برد که دیگر دختر نگران پدر نباشد …

  • در رشت چندین مرتبه پای خود را حنا گذاشتم، در ضمن همه سفارش می کردند که کتانی خوب بپوش، فلان کار را بکن، فلان وسیله را با خود ببر؛ برای سه روز پیاده روی آن هم روی آسفالت که خدای نکرده پاها زخمی نشود و آبله نزند جان من فدای فرزندان اربابم حسین علیه السلام که با پای برهنه در بیابان های پر از خار و خاشاک آواره بودند و پاهاشان پر ابله شده بود گفتم شاید پای من هم آبله ای بزند و حداقل بفهمم درد آبله چیست که نشد و پاهایم کاملا سالم ماند چون کتانی بود، حنا بود، سنگ نبود، خوار نبود و کسی نیز به اجبار ما را در مسیر نمی دواند…

  • در مسیر با دوستانم بودیم و با خوش و بش و صحبت با یکدیگر به راهمان ادامه می دادیم بعد از کمی پیاده روی در کنار موکبی جهت استراحت و خوردن چای نشستیم و به قول عراقی ها چای خفیف خوردیم آنها چای خودشان را که خیلی غلیظ و پررنگ بود عراقی می گفتند و برای ایرانی ها همراه با چای آب هم قاطی می کردند تا کمرنگ تر شود و به آن چای ایرانی یا خفیف می گفتند) خلاصه در حال استراحت و خوردن چای عراقی بودم که مادری عرب را دیدم که با کالسکه ای در کنار جاده ایستاده است و دختران کوچک و قد و نیم قد زیادی دور و بر او در کنار کالسکه مشغول بازی هستند. چیزی نظرم را جلب کرد دیدم مادر برای اینکه بتواند همه بچه ها را کنترل کند دستان همگی را با پارچه ای به کالسکه بسته بود و بچه ها نمی توانستند از یکی دو متری مادر دورتر شوند و خیال مادر هم تا حدودی راحت بود که بچه هایش نزدیک او هستند و در جمعیت گم نمی شوند چه کنم که باز مرغ دلم به سمت کربلا و کاروان اسیری پرواز کرد که عمه جان زینب (س)، به دنبال بچه های خردسال برادرش به این سو و آن سو می دوید و خود را در برابر تازیانه های دشمن قرار می داد تا بچه های برادر کتک نخورند؛ به یاد غریبی عمه جان و سختی راه و اسیری بچه های ارباب افتادم و به راه افتادم.

  • نزدیک اذان مغرب بود که در یکی از موکب ها توقف کردیم و همگی بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشا مشغول استراحت و نظافت شدیم، شام که خوردیم از فرط خستگی و درد پا قبل از ساعت ۱۰ شب همه خوابشان برد؛ تصمیم گرفته بودم که حداقل در این سفر بتوانم قبل از نماز صبح، نافله را به جا آورم ولی از فرط خستگی و سرمای شدید هوا بیدار شدن سخت شده بود. وزن پتو چند برابر شده بود؛ تازه اگر هم بیدار می شدم باید توی این هوای سرد حدودا ۱۰۰ متری از اقامتگاه جهت رفع حاجت و وضو پیاده می رفتم! که این همه سختی کار را چند برابر کرده بود، یاد شب یازدهم در کربلا افتادم که عمه سادات بعد از روز عاشورا با آن همه مصیبت و سختی که قابل ذکر نیست؛ نافله اش را نشسته می خواند .
  • اینها علوم تجربی است که انسان مسئله ای را خودش با پوست و گوشت خودش تجربه می کند و به عظمت و بزرگی افراد پی می برد، فدای خستگی شما یا عمه سادات.

  • چهار ، پنج روزی بود که از خانواده دور بودیم و دلم واقعاً برای همسر و دختر کوچکم تنگ شده بود امکان تماس تلفنی هم به راحتی ممکن نبود ولی از حال و احوال همدیگر تا حدودی با خبر بودیم. در حین پیاده روی هر وقت ذهنم متوجه همسر و فرزندم می شد، خیالم راحت بود که والدین من و والدین همسر اطراف آنها هستند و مشکل خاصی نخواهند داشت. بنا بر این از این جهت دغدغه فکری نداشتم خاطرم به سمت اربابم رفت که در مسیر کربلا می دانست که این زنان و فرزندان توسط بدترین انسان ها به اسیری می روند و … فدای دل بزرگ حسین علیه السلام که بقای اسلام و خواست خدا را بر همه چیز مقدم داشت البته نه بدان معنی که آقا دغدغه فکر ی نداشتند، بلکه در مقتل مشخص می شود که آقا تا نفس آخر و تا لحظه آخر نیز فکر و ذهنش به سمت خیام بود و از بعد خود برای ناموس خدا نگران بود. همه زندگیم به فدای تو یا حسین غریب .

  • خلاصه به شهر عشق کربلای معلّی رسیدیم و فیض زیارت اربعین امام نصیبمان شد و چه سعادتی . از فضای زیارت اما و برادرش که بگذریم و یارای توصیف آن در نوشتار من نیست، آن چیزی که در طول مسیر سفر و خصوصاً شهرهای نجف و کربلا برایم جالب و بسیار درس آموز بود این بود که دین و مذهب مشترک مرز نمی شناسد و انسان ها را با هر زبان و فرهنگ و رنگ پوستی به یکدیگر پیوند می دهد بطوریکه انسان احساس غربت نمی کند، چند سال پیش که قسمت شده بود به سفر حج عمره بروم، در شهر مکه و مدینه غربت از در و دیوار بالا می رفت همیشه مواظب بودیم که اعمالمان مخالف اعمال آنها (اهل تسنن) نباشد مثلاً موقع نماز جماعت ، مهر نماز و … اما در عراق اینگونه نبود هر جا را که می دیدی اسامی ائمه خودمان بود، اسم حضرت زهرا سلام ا… علیها بود که بر سر در بعضی موکب ها و حسینیه ها و پرتوافشانی می کرد اسم تک تک ائمه هدی بود ، مثل شهر خودمان نماز می خواندیم ، دعا می خواندیم زیارت می کردیم یعنی همه اینگونه بودند همه شیعه بودند و این مسئله غربت را می ربود و احساس یکی بودن و هم آیین بودن را در انسان زنده می کرد و چه خوب سفری بود این سفر کربلا …

اینها خاطراتی کوتاه اما پرمعنا و مفهوم باری من حقیر بود که خود درس زندگی و دین داری و خصوصاً امام شناسی با خود به همراه داشت و خداوند بزرگ را شاکرم که قسمت من را در این سال سفر کربلا در اربعین حسینی قرار داد و به نوبه خودم از تمامی مسئولین و دست اندرکاران این سفر کمال تشکر را دارم و انشاءا… خداوند و امام حسین(ع) به ایشان جزای خیر دهد .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.