نامه ای جامانده از کوفه؛ سفرنامه ای متفاوت از کربلایی محمد جواد کرامتی + شعر

مقایسه ای بین کربلا و رشت!

نامه ای جامانده از کوفه

نشسته ام.

جاده دور میشود.

سربازانی را میبینم که به هزار شکل و رنگ لباس پوشیده اند.

همه را میگردند و از همه می پرسند!

خنده ام میگیرد از این همه نظم و گریه ی توأمانم از این است که تو بودی که توانستی به سربازانت لباس یکدست شهادت بپوشانی و از جام شیرین شهادت بنوشانی و تو بودی که همه را به خود فراخواندی، مسلمان و مسیحی.

بی هیچ نقطه ی تفتیشی!

موقع برگشت، مردی عراقی جلویمان را گرفت؛ بهمان میگفت:« ساک دوستتان جا مانده.» جایی دور را هم نشان می داد!

به خیالمان تروریست بود!

به سوی محلی که نشان میداد رفتیم اما با أشهد خواندن و کلی اضطراب!

خواستی این دم آخری شیر فهممان کنی که تو بودی مرد این قافله، بی هیچ تشویشی!

راستی حسین!

ارباب مقاتل خیلی بی انصافند!

ما شاهدیم که عراقی ها خیلی مهمان نواز بودند!

اما فقط همان چند روز!

به تو دروغ هم نگفته بودند؛ باغ هایشان پر از میوه بود و نهرهایشان هم پر از آب.

گوشت گاو و گوسفند که هیچ، گوشت شتر هم داشتند.

اما تو دیر رسیدی!

امام زمان هم که باشی تا سه روز جایت می دهند و از همان باغ های آباد و از همان نهرهای پر از آب سیرت می کنند؛ و روز چهارم باید با یک استکان نشسته چای، سرکنی!

دلشان اگر خیلی برایت بسوزد یک کاسه آب و نخود هم مهمانی؛ البته بدون هلا بالزائر!

اینجا نخل های بی سر بدجوری دلم را می سوزاند!

هر نخل بی سر یادم می اندازد که بی سر هم می شود ایستاد.

اگر جسارتش را داشتم تا بالایشان می رفتم و بوسه ای به گلویشان میزدم.

و آه ای حسینی که غریبت خوانند!

اینجا اصلاً برایمان غریب نبود!

همه چیز طبیعی بود و در حد یک شهر بی نظم در ایران!

پرایدش پرایتِ حلبی بود در ۱۴۱ مدل مختلف! سمندشان هم همان خودروی ملی خودمان بود! حتماً اگر کمی زودتر آشتی میکردیم، عراقی ها الان درگیر پیکان های کاربراتوری هم بودند!

هر ماشینی که باشد، باشد وقتی رنگش نارنجیست، پس تاکسیت! حالا میخواهد پیکان باشد یا پراید یا پژو یا سمند یا روآ یا ال۹۰ یا تیبا و هر ماشین دیگری! اصلاً دغدغه ی طراحی خودرویی مخصوص حمل و نقل عمومی ندارند!

و چون نفت دارند و پول، پس میخرند و وارد میکنند!

و ای کاش که یزید و اطرافیانش زودتر نفت را کشف میکردند و کاری با دین و نازنینی چون تو نمیداشتند!

علقمه هم که زرجوبی بود برای خودش! و چیزی که جدا از گوهر دستان عباس بیافتد باید هم این بلا سرش بیاید.

چاله چوله های جاده، نوشابه ی نهارمان را کوفتمان میکند!

و اما کوفه!

نشد که برویم و بهتر که نشد برویم!

اصلاً اعصاب مردمش را ندارم!

آه ای حسین! به چه انگیزه ای قیام کردی؟! و به کدامین گناه تو را کشتند؟!

پس کو اسلامی که تو در راهش سر که هیچ، همه چیزت را دادی؟!

پرسیدم اینها چرا آنقدر بدبختند؟!

جواب شنیدم: که چون جنگ زده اند!

از قضا یعنی اتفاقاً ما هم بدجور جنگ زده ایم. جنگی نرم؛ اما استخوان خردکن تر از هر سختی!

مخلص کلام اینکه: سلامم را به فرزندت برسان و بگو: در شهر ما همه ناخدایند، اگر کسی را با خدا پیدا کردی بیا!

عراقی ها جبران مافات میکنند اما بدتر از آنها که قصد طهارت این نجاست تاریخی را دارند، ماییم که فریاد «امروز عاشورا و فلان جا کربلاست» را سر می دهیم اما علمدار مردم کوفه ایم و عمارت های شامی صفت میسازیم!

 

 

اشک چشمی بر اربعینی که گذشت…

زبان حال عمه جانمان زینب کبری(س)

داده ای تکیه به شمشیرت و ارزانی تو

غم تلخیست که با سنگ به مهمانی تو

نی به نی میروی و سینه ی من می سوزد

مانده ام با غم جانسوز نیستانی تو

دیده بودم که کسی قصد تقرب می کرد

که زند سنگ به آیینه ی پیشانی تو

بوسه می داد پیمبر که مبادا روزی

بخورد چوب به روی لب نورانی تو

خیزران تا به ابد آیه ی خون میخواند

از غم انگیزترن «لهجه ی قرآنی» تو

شامیان در دلشان بغض علی را دارند

و تویی کشته ی شک ها به مسلمانی تو

کاش باشیم و ببینیم که شمشیر علی

شعله ور آمده با لحن رجزخوانی تو!

 

 

 

 

نمک سفره ی ما اشک غم توست حسین

آسمانها همه زیر علم توست حسین

بر تو گر روز و شب و دم همه دم گریه کنند

آسمانها و زمین، باز کم توست حسین

کعبه ی دل شده ای ای حرمت قبله ی دل

دلمان حاجی حج حرم توست حسین

همچو عیسا و تمامی مسیحا نفسان

زنده گردیدن قلبم ز دم توست حسین

چون سلیمانی و انگشتر خود می بخشی

بخشش دست و نگین از کرم توست حسین

هرشب جمعه میان همه ی مستمعین

مادرت روضه نشین حرم توست حسین

 

محمدجوادکرامتی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.