دلنوشته های مجیدر حمانی ۱۳۹۲

كربلا

اي كه مرا خوانده اي …

جمعي از گيلانيان دوستدار اهل بيت (ع) از نجف پاي پياده پس از طي يك مسير آسماني، خود را به كربلا رسانده بودند و زيارت اربعين را در نزديكي حرم يار زمزمه كرده و هر يك خود را از درياي بيكران عشق حسيني سيراب نمودند.

مدتها براي اجراي ابراز ارادت جمعي به زيباترين شكل، برنامه ريزي شده بود اما به دلايل مختلف كه شرح آن بماند! برخي از آنها محقق نشد. خيلي ها خسته و مجروح راه بودند؛ اما اينجا، كربلا بود و اين روز، اربعين؛ مي بايست اتفاقي مي افتاد؛ اين همه هم ولايتي در سرزمين ولايت، در روز بيعت و آنگاه چادر نشيني!

بالاخره دسته عزاداري قافله در شب سرد اربعين كربلا از محل اسكان كه دورترين نقطه شهر كربلا به حرم بود، حركت نمود؛ از ۳۱۳ نفر تقريباَ همه بودند گرچه خسته؛

تمام تلاشها براي تهيه سيستم صوتي مناسب بي نتيجه ماند و مداحان كاروان كه اكثراً بيمار شده بودند بيشتر به زحمت افتادند، البته منجر به رونمايي مداحان بسياري نيز در قافله شد.

براي تشرف هيأتي به طرف حرم بايد از مسير خيمه گاه ورود مي كرديم، لذا تقريباً شهر را دور زديم، بعضاً هم غُر زديم! خُب هر كه طاووس خواهد …

در اين مسير به هر سيطره (بازرسي) كه مي رسيدم مأمورها از ما طلب مجوز مي كردند، ما هم كه براي كسب آن عملاً كاري نكرده بوديم! براي عبور از هر يك از سيطره ها به شيوه اي روي آورديم كه شرحش بماند.

بالاخره به باب قبله حرم سلطان عشق رسيديم، از شواهد و قراين پيدا بود كه ورود به حرم بدون مجوز و با شيوه هايي كه تا اينجا آمديم ميّسر نخواهد بود، دوست دلسوزي گفت: «كاروانيان خيلي خسته اند، اگر راهمان ندهند؛ كه نمي دهند، خستگي در جانشان مي ماند و…» عزيز ديگري گفت: «به سمت درب حرم نرويم و مستقيم به بين الحرمين وارد شويم تا كاروانيان نيز هدف را بين الحرمين بدانند.» و…

در اين سفر هرجا كه درمانده مي شدم زمزمه مي كردم: «اي كه مرا خوانده اي؛ راه نشانم بده…» و اكنون سخت ترين لحظه سفرم بود! مگر مي شود ارباب به دلهاي عاشق كاروانيان نظر نكند! مگر مي شود به پاهاي پرتاول و جانهاي خسته دستي نكشد! مگر مي شود نوكر روسياهش را تحويل نگيرد! پس به قول آقايان؛ عنايت اهل بيت (ع) چه مي شود!

كاروان جلوي باب قبله در صف هيأتهاي عزاداري ايستاد و ما راهي ورودي حرم شديم، مسئولين مطالبه مجوز كردند و از چهره و حرفهايمان پي بردند كه مجوزي در كار نيست! از اين جا به بعد واقعاً يادم نيست كه چه گفتيم و شنيديم! كه ناگهان آن مسئول گفت: « منظم ، صف ، تعجيل.»

آري! راه نشانمان داد، گوشه اي از حرمش، جا و مكانمان داد…

جاي همه كساني كه دل در گرو كربلا داشته و دارند خالي، صحنه هاي وصف ناپذيري بود؛ جوانهاي پرشور سربندهاي لبيك يابن الزهرا(ع) و نواي آشناي گيلانيان در صحن اباعبدا… (ع) در مقابل ضريح مطهر طنين انداز شد.

دل كندن از آن صحن و سرا براي كاروانيان سخت بود اما به اميد داخل شدن به حرم ابالفضل العباس (ع) از حرم ارباب خارج شديم. در بين الحرمين نيز حال و هواي آسماني و شور خوبي حاكم بود و سرود همخواني قافله، ارباب خوبي ها را سلام ميداد. مسير بهشتي بين الحرمين طي شد، به ورودي حرم حضرت عباس رسيديم، باز هم مجوز مي خواستند اين بار سفت و سخت تر از همه قبلي ها! خُب حرم علمدار و سپهسالار سپاه امام (ع) است ديگر؛

بالاخره با تذكرات و شروط بسيار اجازه ورود دادند. در حرم حضرت عباس (ع) نيز حال و هوا و عرض ارادت مناسبي ابراز شد و در ادامه بيشتر سمت و سوي مكتبي و ولايي گرفت و با برائت از مستكبرين همراه شد و منتهي به دعاي فرج.

ديگر سبك شده بوديم؛ انگار در جام جهاني اربعين رسماً و گروهي نيز شركت نموده بوديم؛ گويي پياممان را رسانده بوديم…

و منِ رو سياه؛ كماكان شرمنده نگاه حضرت حسين (ع) !

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ مجید رحمانی

 

التماس دعاي حرفه اي !

عازم سفر عتبات عاليات بودم تا در گردهمايي بزرگ شيعيان، رهسپار پياده روي اربعين حسيني باشم، عزيزي جا مانده از كاروان؛ كه دل در گرو قافله داشت، از حقير خواست كه در سخت ترين لحظه سفر، جايي كه واقعا تحملش برايم سخت گرديد، دعايش كنم!

در پاسخ وي گفتم: حتماً. امّا كمي بعد با خود گفتم: ‹‹ شرايط اينقدر سخت كه بعيد است برايم پيش بيايد؛ من و اين حرفها! هرجا كه توانستم برايش دعا ميكنم.››

امّا زهي خيال باطل! بر خلاف پيش بيني ام، از همان شروع سفر، شرايط برايم به گونه هاي ديگر رقم خورد! فشارهاي وصف ناپذير در مرز عراق، عزيمت ۹ ساعته از مرز مهران تا نجف در پشت تريلي بدون سقف و… در همان روز اول تلنگري به من زد و تذكر داد؛  كه وقت دعاست!

شكر خدا در ادامه سفر نيز چنين شرايطي كم نبود ، بخصوص كه در پياده روي سه روزه نجف تا كربلا كه مي پنداشتم برايم راحت تر از سايرين باشد نيز به دليل رگ به رگ شدن كف پا، در صبح روز دوم؛ شرايطم بسيار سخت شد، تا جايي كه بارها نزديك بود همچون برخي از دوستان ادامه مسير را با اتوبوس طي كنم، اما به ياري خداوند و مدد ارباب و همراهي همسفران در مسير ماندم. سختي هايي شيرين تر از آنچه كه بشود وصف كرد، شيرين ترين سختي عمر، سختي هايي كه قيمت نداشت و سختي هايي كه براي شكستن غرورم لازم بود!

گويي مي بايست لايق مسير مي شدم و هرچه آهنِ دل و جان سخت تر، نياز به پتك و آتش نيز بيشتر.

شرايطي كه زمينه فهم گوشه اي از آنچه كه بر اهل بيت حضرت حسين (ع) گذشت را فراهم مي كرد و سختي هايي كه از شرمندگيم در مسير رسيدن به حريم عشق مي كاست.

بعضاً هم به زيركي و التماس دعا حرفه اي آن عزيز فكر مي كردم …


نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۷ مجید رحمانی

 

مقصد همه ي شهداء كربلاست؛

گويي قافله عاشقي در امتداد عاشورا قدم بر مي داشت؛ از پياده روي آمادگي از مزار سردار عاشورايي جنگل تا گلزار شهداي گلگون كفن شهر رشت، مراسم اعزام ۳۱۳ زائر از گلزار شهداء و نيت نيابت از شهداء گيلاني براي زيارت سيد الشهداء توسط كاروانيان، نامگذاري هر يك از كاروانهاي قافله بنام سرداران شهيد، حضور خانواده شهداء و ايثارگران در بدرقه قافله؛ همه و همه از پيامهاي سفر دلدادگان قافله عاشقي در كاروان پياده روي اربعين حسيني حكايت داشت و پيوندشان با شاهدان شهيد وطن يعني كربلائيان واقعي سرزمينشان را محكم تر مي نمود.

اما يك اتفاق زيبا در اين سفر بنده را تحت تأثير بسزايي قرار داد و مدتها درگير انتشار يا عدم نشر آن بودم! و دست آخر قرار بيقراري را در بيانش يافتم.

 به توصيه با تجربه هاي اين سفر ، چون ممكن بود تصاوير شهداي دفاع مقدس در كشور عراق ايجاد حساسيت كند، قرار شد فقط تا مرز از تراكت و پوستر شهداء استفاده كنيم و براي تردد و پياده روي از نمادهاي ديگري همچون پرچم استفاده نماييم؛ اما بصورت كاملاً خودجوش تراكت اتوبوس برخي از گروهها به همراه آورده شد.

 ۳۱۳ زائر گيلاني قافله عاشقي در ۷ كاروان حدوداَ ۴۵ نفره تقسيم شده بودند و هر گروه يك پرچم سرخ منقش به شعار لبيك يا حسين (ع) با شماره كاروان داشت، دست بر قضا پرچم يكي از كاروانها در ۳ روز پياده روي بدستشان نرسيد و با توجه به كاربردي بودن علامت، براي پيدا كردن افراد هر گروه در جمعيت ميليوني مسير پياده روي؛ با ذوق خود كاروانيان تراكت تمثال شهيد آن كاروان بصورت تابلو درآمد و بعنوان نماد كاروان مورد استفاده قرار گرفت.

البته من در نزديكي هاي كربلا متوجه اين تابلو در آن كاروان شدم و با نگراني به سمت مسئول كاروان رفتم و از وي جوياي موضوع شدم، كه وي و ساير همسفرانش با شور و شوق بسيار از توفيق حمل و استفاده از عكس و نام شهيد مي گفتند.

مي گفتند شيعيان بسياري اعم از ايراني ، لبناني، بحريني و… حتي عراقي  با ديدن تصوير شهيد ابراز ارادت نموده و صلوات و فاتحه مي فرستادند و بعضاَ هم به همين واسطه با گروه همقدم شده و بسياري نيز از شهيد مي پرسيدند.

در شگفت بودم! چرا برخلاف اين همه تمهيد پرچم به اين كاروان نرسيد؟ چرا دقيقاَ همراهشان تابلو و تراكت شهيد بود؟ چرا فقط براي اين كاروان مي بايست پيش مي آمد؟ از همه مهمتر چرا اين شهيد كه نشانه هاي حضورش پيش از سفر نمايان شده بود؟ و اين همه ابراز ارادت حتي از سوي شيعيان عراقي!

براي برخي پاسخهاي ظاهري يافتم و براي برخي فكر نمي كنم پاسخي در كار باشد. آري اين شهيد بزرگوار؛ سردار شهيد شهر من؛ حاج محمود قلي پور بود، شهيدي كه گويي خود نيز از قبل سفر به اين كاروان نظر كرده بود! (شرحش بماند…)

پس از مواجهه با موضوع، زمزمه اي همراه گشت كه: مقصد همه ي شهداء كربلاست، كربلاست، كربلاست …

سردار عزيز و شهداي سرافراز سرزمين من؛ روحتان شاد و راهتان پر رهرو.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۴ مجید رحمانی

 

 

قافله عاشقي

كسي كه خداوند خير را براي او اراده كرده باشد، در قلبش محبت امام حسين (ع) را قرار داده و در دلش محبت زیارت آن جناب را مي اندازد. امام جعفر صادق (ع)

عاشقي؛ طي مسير عاشق در رسيدن به معشوق،

و قافله؛ هم نوايي دلدادگان عشق است.

گر شنوا و بينا باشي؛ كربلا را فارغ از زمان و مكان مي يابي،

 اما زمين آسماني كربلا را هوايي دگر است.

در كربلا گرچه ظاهر ديدنيست؛

ليكن ناديدني ها، شنيدني و تماشايي ترند.

كربلا هماره بي آبي ست، براي مشك و حتي اشك.

در كربلا از عاشقي گفتن رسوايست، پس بگوش باش.

در سير كربلا ، نيت، رفتن و رسيدن يكي ست.

آقاي من؛ بپذير ما را؛

 و گوشه اي از ” ما رأيت الا جميلا ” را نشانمان بده.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۰ مجید رحمانی

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.