این نوشته یک «دِلنامه» می باشد؛ کربلایی حامد نقوی

سفری به عظمتی زیارت امام حسین (ع) سراسر لحظاتی بیاد ماندنی دارد که تا پایان عمر بر ذهن انسان نقش می بندد. از ثبت نام گرفته ؛تا کلاسهای آموزشی ؛تا همایش مسجد سلیمانداراب(در امتداد عاشورا) ؛تا شروع حرکت از مزار شهدا ؛تا مهران ؛تا نجف ؛تا شروع سفر عشق ؛تا خاک پاک کربلا …

برای من که سفر اولم بود و تمام عشقم در طول سی و یکسال عمرم که فقط بتوانم به زیارت حضرت ارباب بروم و حال قسمت این شد که با نظر و نگاه خود آقا طلبیده شدم و در این راه عزیزی از دوستانم که نامش محفوظ بماند بسیار همراهی و مساعدت نمود تا به این آرزوی دیرینم برسم.

روز عرفه باتفاق یکی از دوستانم از شفت به قصد دعای عرفه بسمت رشت حرکت کردیم و از عزیز بزرگواری که همواره راهنمایی ام نموده، خواستم تا مکانی را معرفی کند برای شرکت در مراسم عرفه. خلاصه قسمت شد تا در مسجد سلیمانداراب دعای عرفه را خواندم؛ همانجا و از کنار مزار شریف میرزای عزیز از ارباب خواستم براتِ کربلایم را بدهد …

گذشت تا همان عزیزی که نامش محفوظ مانده چند روز قبل از آغاز ماه محرم گفت: اقدام کن برای گرفتن گذرنامه که اگر قسمت شود امسال پیاده برویم کربلا …

انگار تمام دنیا را به من داده اند؛ قضیه را با خانواده مطرح کردم و ایشان بدلیل مشغله ای که بود نتوانستند همراهی نمایند؛امّا بسیار بنده را جهت رفتن به این سفر معنوی تشویق نمودند و روز اول محرم مدارکم را برای گذرنامه دادم و چند روز بعد پسُت گذرنامه ام را تحویل داد و این بود شروع سفر عشق.

لحظه شماری می کردم برای زمان ثبت نام و بالاخره فرارسید و با دعای خیر خانواده مدارکم را تحویل مسئولین ثبت نام دادم. این خواب و رؤیا نبود؛ واقعیتی بود که در آن با شور و شعف غوطه ور بود. آری …

همان دوستی که نامش محفوظ مانده وقتی سال قبل برای بدرقه اش آمده بودم؛ زمانی که همه اتوبوس ها و یاران عازم شدند انگار قلبم را با خود برده بود. خیلی متأثر بودم از این که جا مانده ام. حال دوستانی را داشتم که از قافله شهدا جا مانده اند.

و این برات را کجا آقا برایم حواله داد؛ همچنان نمی دانم و درشگفتم …

ایام دهه اول محرم متفاوت تر از سی و یکسال گذشته در مقرمان بقعه متبرکه سلطان پیرحسن و مسجد اعظم پیرسرای شهر شفت گذشت تا بدان امید که هر چه زودتر به اربعین برسم؛ چون امسال دیگر من زائر آقا بودم.

کاروان قافله عاشقی کم کم شکل گرفت و نوبت به همایش در امتداد عاشورا رسید. باز هم من به مسجد سلیمانداراب رسیدم؛ همان مکانی که روز عرفه نیز آقا آنجا دعوتم کرده بود…

باز هم کنار مزار شریف میرزای عزیز …

اتوبوس و کاروانم مشخص شد؛ اتوبوس شماره ۲ حضرت آیت ا… بهجت (ره)؛ یک اتوبوس دوستان ناب و مخلص از روحانی جلیل القدر حجت ااسلام و المسلمین مهدوی گرفته تا حاج جواد شفیعی؛ کربلایی علی اکبر کریمی؛ کربلایی مجید رحمانی؛ کربلایی سجاد سرافراز؛ کربلایی محمد رهنما؛ کربلایی محمد پورابراهیم نیا؛ کربلایی محمد لطیفی؛ کربلایی مجید مهدوی و همه و همه و همه. برای من سفر از همین روزها شروع شده بود؛ شیرینی و حلاوتش تا ابد در خاطرم ماندنی است.

… و بالاخره ۱۶ آذر فرا رسید.

صبح باتفاق اکثر اعضای خانواده که برای بدرقه آمده بودند به مزار شهدا رسیدیم تا پس از مراسم وداع با شهدا رهسپار سفر عشق شویم. با شهدا تجدید پیمان و میثاق کردیم و در دل ندای “کربلا کربلا ما داریم می آییم” سر دادیم؛ این نوای همین شهدا بود که هنوز به گوشمان می رسید. رشادت های دلاور مردان خمینی (ره) کبیر که راه کربلا را گشودند.

پس از وداع با شهدا و خانواده سوار اتوبوس شماره ۲ شدیم و حرکت قافله شروع شد.

۱ بامداد بود که به شهر مهران رسیدیم و آماده شدیم برای عبور از مرز؛ همه چیز به خوبی انجام شد و در کوتاه ترین زمان ممکن از مرز عبور کردیم و با تلاش دوستان اتوبوس برای رسیدن به نجف اشرف مهیا شد. هنگام اذان ظهر روز ۱۷ آذر بود که به نجف اشرف رسیدیم. مکان استراحت ما در نجف “فندق الجمیل” در چند متری حرم شریف امیرمؤمنان (ع) بود. پس از استقرار در محل اقامتمان در نجف و مختصر استراحتی؛ کم کم مهیا شدم برای رفتن به زیارت قبر حضرت علی (ع) و اقامه نماز مغرب و عشا در ایوان با صفای نجف.

قطعه ای از بهشت که خداوند به حق حضرت امیرمؤمنان علی(ع) قسمت همگی آرزومندان نماید؛ ساعاتی را در آن صحن و سرا خوش گذراندم. من بودم و ساقی کوثر؛ عجب حس و حالی؛ عجب صفایی؛ عجب معنویتی؛ واقعاً گمان می کردم رؤیاست اما این رؤیای صادق بود …

صبح روز ۱۸ آذر با جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم که به کوفه برویم؛ بالاخره قسمت شد نماز ظهر و عصر را در مسجد کوفه به جماعت بخوانیم و از آن مکان معنوی توشه ای برداریم. عصرش را هم به قبرستان وادی السلام رفته و بر سر مزار بزرگانی چون علامه سید علی آقا قاضی (ره) و … رفتیم.

شب در صحن حضرت امیر (ع) قافله برنامه مداحی داشت؛ جای امام (ره) و شهدا و همه خالی …

پس از اتمام مراسم بسمت داخل حرم رفته و قسمت شد به نیابت از خانواده و دوستان و تمام آرزومندان پس از آنکه خود را به سیل جمعیت سپردم به ضریح مقدس امام علی (ع) برسم و یک دل سیر زیارت کنم. وداع با امیرمؤمنان (ع) بسیار سخت و دشوار بود و برای من دلگیر؛ اما صبح عازم سفر به کربلا بودیم و از آقا خواستم که کمک کند تا مسیر نجف به کربلارا پیاده طی نمایم …

*صبح روز ۱۹ آذر- قرار ما ساعت ۷:۳۰ صبح

پیاده روی اربعین سرور و سالار شهیدان از نجف به سمت کربلا آغاز شد و من خود را در میان خیل عظیم دوست داران و عاشقان آن ارباب از کشورهای مختلف و با ملیت های متعدد دیدم و جان را به این سیلاب عشق که بسمت کربلای معلی؛ مأمن عشاق روان بود سپردم.

روز اول را حدود ساعت ۳ و نیم عصر در موکبی توقف کردیم و عزم قافله بر این بود تا ۳ بامداد مسیر پیاده روی را ادامه دهیم؛ که همینطور هم شد.

عمودها را یکی پس از دیگری به یاد ائمه (س)؛ امام (ره)و شهدا؛ حضرت آقا (حفظه ا…)؛ خانواده و دوستان و آشنایان و آرزومندان پیمودیم و روز دوم در عمود ۹۵۰ حدود ساعت ۳ عصر در موکبی توقف نمودیم.

روز سوم پیاده روی اربعین؛ شاید روز تولد دوباره ام بود و شاید هم …

چون دیگر عطر غریب کربلا می آمد؛ دیگر عطر شهید عطشان کربلا می آمد؛ دیگر عطر یک آقای با وفا می آمد؛ دیگر عطر یک خواهر دلسوز می آمد؛ دیگر عطر یک باب الحوائج شش ماهه می آمد؛ دیگر عطر بهشت می آمد و ما مصادف اذان ظهر به ورودی کربلا (بخوانید بهشت) رسیدیم.

پس از اقامه نماز باتفاق دوستان قافله مسیر ورودی به کربلا را ادامه دادیم. آنجا میان آن خاک و غباری که به روی مان نشسته بود؛ بیاد اُسرا افتادم؛ آن چنان که در زیارت ناحیه مقدسه آمده:

«خاندانت همچون بردگان اسیر شدند و بر شترهای بی کجاوه با غل و زنجیر بسته شدند، چهره هاشان در گرمای سوزان می گداخت؛ در صحراها و دشت ها برده می شدند؛ دست هاشان بر گردنها بسته بود و در بازارها چرخانده می شدند»

اما آن بی حرمتی ها با آل الله کجا و این تکریم ها بواسطه زوارالحسین (ع) بودن کجا؟

… و بالاخره به کربلا رسیدیم.

آنجا که عطر بهشت را با تمام وجود استشمام نمودم. بسیار دلنشین بود دیدن گنبد امام حسین (ع).      دیده هایم اشکباران بود و ضجّه هایم به آسمان می رفت؛ خیل جمعیت را نمی دیدم؛ آنچه بود من و گنبد آقا …

سی و یکسال دلتنگی را در آن مسیر منتهی به حرم برای آقا گفتم؛ واقعاً دیگر هیچ آرزویی نداشتم.

این خاک کربلا بود که به رویم نشسته و آن امام غریبم که عریان و بی لباس در صحرا شهیدش کردند. باز به یاد آن فراز از زیارت شریف ناحیه مقدسه افتادم که می فرمایند:

«اسب تو شتابان و شیهه زنان و گریان بطرف خیمه گاه تو آمد. زنان چون اسب تو را خجالت زده و با زین واژگون دیدند، از خیمه ها بیرون آمدند. گیسو پریشان و بر صورت زنان و گریان و عزت از دست داده، بطرف قتلگاه تو روی آوردند. شمر (لعنت ا… علیه) بر سینۀ تو نشسته بود؛ خنجر بر گلوی تو گذاشته و محاسن تو را در دست گرفته و خنجر بر حنجرت نهاده بود. حواس تو از حس افتاد، نفسهایت پایان گرفت و سرت بر فراز نی رفت» صحنه های عاشورا یکی پس از دیگری از جلوی چشمانم می گذشت …

بیاد آن لحظه که علی اکبر (ع) از پدرش اذن میدان گرفت؛ آن حضرت هم اجازه داد؛ آنگاه به او نگریست؛ نگاه کسی که از او ناامید شده است. چشمانش را فرو افکند و گریست و فرمود: «خدایا شاهد باش! جوانی به سوی آنان می رود که شبیه ترین مردم در خلقت و اخلاق و گفتار به پیامبر توست و هرگاه مشتاق دیدن پیامبرت می شدیم، به او نگاه می کردیم.» آنگاه فریاد کشید: «ای پسر سعد! خدا رشتۀ خویشاوندی ات را قطع کند، آن گونه که رَحِم مرا قطع کردی»

بیاد آن لحظه که حضرت عباس بن علی (ع) چون تنهایی امام را دید، نزد برادرش آمد و عرضه داشت: برادرم، آیا اذن میدان هست؟ حسین (ع) بشدت گریست و سپس فرمود: برادرم؛ تو عملدار منی و اگر بروی سپاهم پراکنده می شود. عباس (ع) گفت: سینه ام تنگ شده و از زندگی سیر شده ام. می خواهم انتقام خود را از این منافقان بگیرم.

امام حسین (ع) فرمود: پس اندکی آب برای این کودکان فراهم آور و بطلب. عباس (ع) رفت و آنان را موعظه کرد و هشدار داد؛ اما سودی نبخشید؛ نزد برادرش برگشت و نتیجه را خبر داد. شنید که کودکان صدا می زنند: العطش العطش.

سوار بر اسب خود شد، نیزه و مشک برداشت و به سوی فرات شتافت. چهار هزار نفر از گماشتگانِ فرات او را محاصره کردند و به او تیرافکندند. وی آنان را کنار زد و هشتاد نفر از آنان را کشت تا آنکه وارد آب شد. چون خواست مُشتی آب بخورد، یاد تشنگی حسین (ع) و اهل بیت او افتاد، آب را ریخت. مشک را پر کرد و بر دوش راست افکند و بسوی خیمه رفت. راه را بر او بستند و از هر طرف محاصره اش کردند. با آنان جنگید تا آنکه «نوفل ازرق» (لعنت ا… علیه) دست راست او را جدا کرد. مشک را به دوش چپ گرفت؛ نوفل دست چپ او را از مچ قطع کرد. مشک را به دندان خویش گرفت؛ تیری آمد و به مشک خورد و آب آن ریخت. تیر دیگری آمد و بر سینۀ حضرت نشست؛ از اسب به زمین افتاد و برادرش حسین (ع) را صدا کرد: مرا دریاب! چون حسین (ع) آمد و او را کشته بر زمین یافت؛ گریست و او را به خیمه گاه برد.

امام حسین (ع) پس از این اتفاق فرمود: هم اکنون پشتم شکست و چاره ام قطع شد.

“ای به فدایت یا حسین (ع)”

یاد آن لحظه افتادم که حضرت زینب (س) از در خیمه بیرون آمد، در حالی که صدا می زند: وای برادرم! وای سرورم! وای خاندانم! کاش آسمان بر زمین فرود می آمد! کاش کوه ها از هم متلاشی می شدند.

شمر فریاد زد: درباره این مرد منتظر چه هستید؟ از هر طرف بر امام حسین (ع) حمله ور شدند. زرعه بن شریک (لعنت ا… علیه) ضربتی بر کتف مبارک زد. امام (ع) هم ضربتی بر آن ملعون وارد کردند و او را نقش زمین ساخت. مرد دیگری با شمشیر بر گردن مقدس او ضربت زد که حضرت با صورت به زمین غلتید و دیگر ناتوان شده بود؛ روی زانوها نشست؛ سنان بن انس (لعنت ا… علیه) نیزه ای بر گلوگاه مبارکش زد؛ نیزه را بیرون کشید و دوباره برسینۀ آن حضرت زد. سنان دوباره تیری در کمان نهاد و بر حنجرۀ حضرت زد؛ امام (ع) افتاد؛ دوباره نشست و تیر را از گلو بیرون کشید. دو دست مبارک خود را زیر گلو گرفت، چون پُر از خون شد، سرو صورت خویش را به خون رنگین کرد، در حالی که می فرمود: «خدا را این گونه آغشته به خونم دیدار خواهم کرد؛ در حالی که حق مرا غصب کرده اند.»

در همین افکار غرق بودم و از ناله و فریاد بی حال گشته بودم که به یاد جابر بن عبدا… انصاری این آغاز کننده جاذبه مغناطیس حسین (ع) و سفر به کربلا افتادم؛ که چون به قبر مبارک رسید، دستش را بر قبر گذاشت، روی قبر افتاد و از هوش رفت. پس از آنکه به هوش آمد سه بار گفت:

یا حسین (ع)- یا حسین (ع)- یا حسین (ع)

سپس گفت: دوست، پاسخ دوستش را نمی دهد؟! (تمام اینها را در ذهنم مرور می کردم …)

بعد گفت: چگونه جواب دهی که رگهایت بریده و میان سر و پیکرت جدایی افتاده است. شهادت می دهم که تو زادۀ پیامبران و پسر سرور مؤمنان و و پنجمین نفر ازاصحاب کسایی؛ فرزند سرور نقیبان و پسر فاطمه (س) سرور زنان و چرا چنین نباشی که سالار پیامبران با دست خود غذایت داده و در دامان متقین تربیت شده ای و از سینۀ ایمان شیر خورده ای واز دامان اسلام برآمده ای. خوشا به حالت در حیات و ممات؛ اما دل مؤمنان در فراق تو ناخرسند است و شک ندارد که آنچه بر تو گذشت خیربوده است. سلام و رضوان خدا بر تو باد.

آنگاه نگاهی به اطراف قبر افکند و گفت: سلام برشما ای جانهای پاک که در آستان حسین (ع) فرو آمدید. سوگند به خدایی که محمد(ص) را به حق فرستاد، ما در راهی که شما رفتید شریک شماییم؛ آن چنان که از حبیبم رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: هر کس گروهی را دوست بدارد با آن محشور می شود و هر کس کار عده ای را دوست بدارد در عمل آنان شریک است. همچنان به گنبد آقا نگاه می کردم و          می گریستم ؛ یاد مرثیۀ حضرت زینب (س) افتادم و در همان حال مدهوش شدم:

حضرت زینب (س) فرمود:

ای گروه؛ پدرم علی وصی است و مادرم فاطمه (س) پرهیزکار.

بر فرزند مصطفی (ص) با جرعه آبی منت نهید تا زنده بماند؛ کودکان ما تشنه اند و فرات روان است.

گفتندش: آبی جز شمشیرها و نیزه ها نیست، پس به حکومت فرومایگان تن بده؛ گفت: می جنگم.

تا آنکه تیری بر او نشست؛ از کمان فرومایه ای ابرص؛ پلید آلوده ای که هرگز از دوزخ خلاص مباد!

با کشتن او هلهله کردند؛ چهره اش بر خاک کشیدند و محاسن او را با خون رنگین کردند.

حریمش را شکستند؛ طفل او را گلو دریدند و کلثوم و دخترانش را به اسارت بردند.

آنان را با ضجه و ناله و اشک و آه به اسیری بردند، در حالی که می گفتند: ای محمد (ص)- ای احمد (ص)- یا جدا …

اسیران کربلا را به شام و بلا می برند؛ پیش یزید طغیانگر؛ ریشۀ هر مصیبت.

تا آنجا که ماه نورانیِ سر مطهر در برابر آن بدترین موجود، آن ملعون قاتل قرار گرفت.

در دست او چوب خیزران بود که بر دهان او می زد؛ دست و پنجۀ آن کینه توز بددل که کینۀ پدر را در دل داشت و کفریات زشت جاهلیت را که پاکان و خوبان ذلیل آنان شدند.

ای چشمهایم؛ بر پسرِ دخترِ پیامبر اشک بریزید، اشکی سرشار و فراوان؛ که خردمند این گونه می گرید.

السلام علیکم ورحمه الله وبرکاته

زائر الحسین (ع)

حـامد نـقوی همسفر قافله عاشقی ۱۳۹۳

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.